گروهى از سربازان داوطلب نيز به ايشان پيوستند .
آنگاه همه براى از ميان بردن گرجىها به راه افتادند در حالى كه از نيروى آنان بيمناك بودند .
در اين هنگام يكى از صوفيان نيك نهاد ، شيخ محمد بستى را كه از پارسايان به شمار مىرفت و فوت كرده بود به خواب ديد .
از او پرسيد : « من تو را در اين جا مىبينم ؟ » پاسخ داد : « آمدهام كه مسلمانان را يارى كنم تا بر دشمن خود پيروز شوند . »
صوفى از خواب بيدار شد و از مقامى كه بستى در اسلام داشت ، شاد گرديد و پيش كسى رفت كه امور لشكر را در دست داشت .
و خواب خود را برايش شرح داد .
او نيز شادمان شد و دلگرمى يافت و در تصميمى كه براى حمله به گرجىها گرفته بود راسختر گرديد و با لشكرى كه گرد آورده بود به سر وقت ايشان شتافت و در جائى اردو زد كه با آنها يك منزل فاصله داشت .
گرجىها ، همين كه خبر حركت آنان را شنيدند بر آن شدند كه به مسلمانان شبيخون زنند .
لذا از جايگاهى كه در آن دره داشتند به بلندترين نقطه نقل مكان كردند و در آن جا اردو زدند تا همين كه شب فرا رسيد به شبيخون پردازند .
مسلمانان از اين نقشه آگاه شدند و سر دره و همچنين پائين آن را گرفتند و راه را به طايفهء كرج بستند .
آن جا هم درهاى بود كه جز اين دو راه ، راه ديگرى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 140
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٠