اشكال
درست است كه شر امرى قياسى و امكانى است ولى چرا خدا آفرينش جهان را به نحوى نيافريده و نچيده كه قياس و امكان در كار نباشد و بعبارت ديگر چرا هر موجودى را هم آغوش با خوشبختى و كامروائى خودش نيافريد كه روى بدى و بدبختى و ناكامى را نبيند چنان كه عدد چهار هرگز روى فرديت و عدد سه هرگز روى زوجيت نمىبيند .
پاسخ
معنى اين سخن بحسب تحليل اينست كه چرا خداى ماده و طبيعت ماده و طبيعت را لا ماده و لا طبيعت قرار نداد .
زيرا قياس و امكان نامبرده لازمه معنى ماده است و اگر موجودى امكان داشتن و نداشتن كمال را نداشته باشد مادى نخواهد بود .
اگر اين جهان اين خاصه را نداشت كه هر يك از اجزاء آن قابل تبديل به ديگرى است و با اجتماع شرائط منافع وجودى خود را مىيابد و بى آن تهى دست و بد بخت مىماند اساسا جهان ماده نبود .
پس روشن شد كه هر شر و فساد از آن جهت كه شر و فساد است نسبتى بواجب الوجود ندارد و از آن جهت كه نسبت بواجب الوجود دارد شر و فساد نيست