فعاليت نامبرده از قدرتى كه موجود نامبرده دارد سر چشمه مىگيرد .
و چون اين قدرت كمالى است واقعيتدار پس از واقعيت مطلق
شرح
غيب و شهادت و لا يعزب عن علمه مثقال ذره و انسان عالم است بقسمت بسيار محدودى علم او بالذات و علم انسان بالغير تفاوت آن علم و اين علم تفاوت نامتناهى با متناهى است بلكه حكما اثبات كردهاند كه خداوند فوق لا يتناهى است بما لا يتناهى .
پس صحيح است كه خداوند مانند مخلوقات و مخلوقات مانند خالق نيستند و بايد نفى مثليت و نديت كرد ولى نفى مثليت مستلزم اثبات ضديت نيست اين گونه تنزيه كه بگوئيم هر چه در مخلوق است مغاير و مخالف و مباين است با آنچه در خالق است اثبات نوعى ضديت است ميان خالق و مخلوق و حال آنكه همچنانكه خداوند را مثل نيست ضد نيز نيست مخلوق ضد خالق نيست مخلوق پرتو خالق و آيت خالق و مظهر خالق است .
اين گونه تنزيه و نفى تشبيه كه سر از تضاد مخلوق و خالق بيرون مىآورد از آنجا ناشى مىشود كه مفهوم و مصداق با يكديگر خلط شدهاند يعنى وجود خارجى مخلوق مانند خالق نيست نه اينكه هر مفهومى كه بر مخلوق صدق مىكند بر خالق نبايد صدق كند .
از اين گذشته اگر مقتضاى تنزيه و نفى تشبيه اين باشد كه هر معنى كه بر مخلوق صدق مىكند بر خالق صدق نكند پس بايد در مورد موجود بودن و واحد بودن خداوند نيز همين مطلب گفته شود يعنى اگر مىگوييم خداوند موجود است و واحد است طبق اين اصل تنزيهى بايد آن دو لفظ را از معنى خودشان تجريد كنيم و لا اقل بگوئيم معنى خدا موجود است اينست كه خداوند معدوم نيست اما نمىتوانيم بگوئيم خداوند واقعا موجود است و معنى خداوند واحد است اينست كه خداوند متكثر و متعدد نيست ولى نمىتوانيم بگوئيم كه خداوند واقعا يگانه است زيرا مستلزم تشبيه است .
بديهى است كه چنين نظرى نه تنها مستلزم تعطيل حق از صفات و مستلزم تعطيل عقل از معرفت و مستلزم ارتفاع نقيضين است نوعى انكار خدا و يگانگى او است اما اشكال دوم اين اشكال مربوط است به حدود توانائى عقل ما در مقالات گذشته اصول فلسفه مكرر در باره حدود توانائى عقل بحث كردهايم