تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسي ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
مثلا در هر يك از موجودات جهان فعاليتى بحسب حال خودش تا حدى كه شرايط زمانى و مكانى آزادش گذاشته باشد مشهود است و البته
شرح
از آنچه گفته شد معلوم شد كه مجموعا سه اشكال در ميان است . يكى اينكه تنزيه ايجاب مىكند كه خداوند هيچ صفت مشترك با مخلوقات نداشته باشد و چون هر صفتى كه ما بر خداوند اطلاق كنيم از نوع صفات مشترك است پس هر توصيف ما تشبيه است پس بايد از توصيف خوددارى كنيم و حتى اگر از ناحيه شرع هم توصيف رسيده است ما بايد آنها را از معانىشان تجريد كنيم و يا تاويل بصفات سلبيه نمائيم . اشكال دوم اينست كه اشتراك صفت ميان خالق و مخلوق فى حد ذاته مانعى ندارد عمده اينست كه عقل ما قادر نيست صفات حق تعالى را كشف كند پس ما بايد در توصيف خداوند صد در صد مقلد شرع باشيم اگر از ناحيه شرع وصف خاصى رسيده است هر چند مشترك باشد ميان مخلوق و خالق ما خداوند را به آن صفت توصيف مىكنيم و اگر از طرف شرع نرسيده است بايد خوددارى كنيم و به عقل خود اعتماد نكنيم . اشكال سوم حرمت شرعى خوض در اين مسائل است برخى از اهل حديث از روايات و اخبارى كه در اين زمينه وارد شده است اين چنين استنباط كرده‌اند . اكنون ما هر سه اشكال را مورد بررسى قرار مىدهيم اما اشكال اول اين مطلب عقلا و شرعا صحيح است كه خداوند را مانندى نيست * ( لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ ) * او را به هيچ چيز و هيچ چيز را به او نمىتوان تشبيه كرد خاك را با عالم پاك نسبتى نيست و هم اين مطلب ديگر صحيح است كه بشر قادر نيست بكنه ذات و صفات حق پى ببرد .عنقا شكار كس نشود دام باز گير كانجا هميشه باد بدست است دام را. ولى اين جهت ايجاب نمىكند كه امتياز و تفاوت مخلوق و خالق در اين جهت باشد كه هر معنى و صفت كه در باره مخلوق صدق مىكند در باره خالق صدق نكند و بالعكس تفاوت خالق و مخلوق در وجوب و امكان و در قدم و حدوث ذاتى و در تناهى و لا يتناهى و در بالذات و بالغير بودن است فى المثل خداوند عالم است و انسان هم عالم است علم هم جز بمعنى آگاهى و احاطه و كشف نيست تفاوت در اينست كه خداوند عالم بالوجوب است و انسان عالم بالامكان او قديم العلم است و انسان حادث العلم او عالم است به كلى و جزئى و گذشته و حاضر و به