و بعبارت ديگر او خودش عين واقعيت است و جهان و اجزاء
شرح
اين سه اصل در مقاله هفتم بيان شده است .
د حقيقت وجود بما هو هو قطع نظر از هر حيث و جهتى كه بان ضميمه گردد مساوى است با كمال و اطلاق و غنا و شدت و فعليت و عظمت و جلال و لا حدى و نوريت اما نقص تقيد فقر ضعف امكان كوچكى محدوديت و تعيين همه اعدام و نيستيها مىباشد و يك موجود از آن جهت متصف به اين صفات مىگردد كه وجودى محدود و توام با نيستى است پس اينها همه از عدم ناشى مىشود حقيقت وجود نقطه مقابل عدم است و آنچه از شئون عدم است از حقيقت وجود بيرون است يعنى از حقيقت وجود منتفى است و از آن سلب مىشود .
ه راه يافتن عدم و شئون آن از نقص و ضعف و محدوديت و غيره همه ناشى از معلوليت است يعنى اگر وجودى معلول شد و در مرتبه متاخر از علت خويش قرار گرفت طبعا داراى مرتبه اى از نقص و ضعف و محدوديت است زيرا معلول عين ربط و تعلق و اضافه به علت است و نمىتواند در مرتبه علت باشد معلوليت و مفاض بودن عين تاخر از علت و عين نقص و ضعف و محدوديت است اكنون مىگوئيم حقيقت هستى موجود است به معنى اينكه عين موجوديت است و عدم بر آن محال است و از طرفى حقيقت هستى در ذات خود يعنى در موجوديت و در واقعيت داشتن خود مشروط به هيچ شرطى و مقيد به هيچ قيدى نيست هستى چونكه هستى است موجود است نه به ملاك ديگر و مناط ديگر و هم نه به فرض وجود شىء ديگر يعنى هستى در ذات خود مشروط به شرطى نيست و از طرف ديگر كمال و عظمت و شدت و استغنا و جلال و بزرگى و فعليت و لا حدى كه نقطه مقابل نقص و كوچكى و امكان و محدوديت و نياز مىباشند از وجود و هستى برمىخيزند يعنى جز وجود حقيقتى ندارند پس هستى در ذات خود مساوى است با نامشروط بودن به چيز ديگر يعنى با وجوب ذاتى ازلى و هم مساوى است با كمال و عظمت و شدت و فعليت .
نتيجه مىگيريم كه حقيقت هستى در ذات خود قطع نظر از هر تعينى كه از خارج به آن ملحق گردد مساوى است با ذات لا يزال حق پس اصالت وجود عقل ما را مستقيما به ذات حق رهبرى مىكند نه چيز ديگر غير حق را كه البته جز افعال و آثار و ظهورات و تجليات او نخواهد بود با دليل ديگر بايد پيدا كنيم .