هر گونه فعاليت استقلالى بزرگان محروم بوده و در مهد سر پرستى ديگران به سر مىبرد هنگامى كه راه رفت و سخن گفت و فكر منظم كرد و زندگى مرتب آغاز نمود آدمى كامل شده است يعنى فعليتهائى كه نداشت در محيط هستى به وى منضم گرديده است كه مجموعا يك واحد است كه همان واحد اولى مىباشد و از اينجا پيدا است كه مفهوم حركت به نحوى كه توضيح داديم قابل انطباق بر معنى تكامل مىباشد زيرا هر جزء از اجزاى حركت را كه فرض كنيم جزء مفروض امكان جزء بعد را داشته و فعليت آن را كه كمال همان جزء مفروض مىباشد مىپذيرد اگر چه جزء مفروض ما در عين حال داراى فعليتى نيز مىباشد كه حافظ و نگهبان همان امكان است و چنان كه در گذشته روشن ساختيم مجموع يك حركت يك واحد مىباشد و اجزاء مفروضه تنها در ذهن وجود داشته و خارجيت ندارند بنا بر اين در يك واحد از حركت امكان يك فعليتى كه بيرون از عرصه خود حركت است موجود است كه با فرا رسيدن وجود آن فعليت ديگر حركت خاتمه يافته و فعليت نامبرده جاى قوه را خواهد گرفت و اين فعليت همان غايت و مقصد و آرمان حركت است . ( 27 )
شرح
( 27 ) يكى از مسائل مربوط به تكامل اينست كه آيا تكامل هدف دارد يا نه البته اصل هدفدارى طبيعت كه آن را اصل عليت غائيه مىنامند تابع اصل تكامل نيست و خود بحث جداگانه اى مىتواند باشد ولى از آن نظر كه جهان را مساوى حركت و حركت را مساوى تكامل دانستيم بحث در هدفدارى تكامل همان بحث در هدفدارى جهان يعنى اصل عليت غائيه و به اصطلاح جديد فيناليسم خواهد بود .