آذربايجان وارد شويم و به شهرهاى ايران بپيونديم چون در آن جا كسى نيست كه مانع ورود ما شود . »
بعد به برادر خويش ، ملك عادل ، اجازه داد تا به كرك برود كه به وى تعلق داشت .
به او گفت : « در آن جا خود را آماده كن و براى حركت حاضر شو . »
وقتى ملك عادل به سوى كرك روانه شد ، صلاح الدين بيمار گرديد و پيش از بازگشت او درگذشت .
صلاح الدين ، كه خدايش بيامرزاد ، جوانمرد ، بردبار ، خوشخوى و فروتن بود .
در برابر آنچه نمىپسنديد ، شكيبائى مىكرد . بسيار اتفاق مىافتاد كه گناهان ياران خويش را ناديده مىگرفت . اگر مىشنيد كه يكى از ايشان كار ناپسندى كرده ، بر او خشم نمىگرفت و نمى - گذاشت او بداند كه از كارش خبردار شده است .
شنيدم كه روزى نشسته بود و گروهى نيز در نزدش حضور داشتند . يكى از مملوكان وى سر موزه [ ( 1 ) ] خويش را به سوى مملوك ديگرى پرتاب كرد .
لنگه كفش به او نخورد و به طرف صلاح الدين رفت . به او هم اصابت نكرد و در نزديك وى افتاد .
صلاح الدين به سوى ديگرى روى كرد و با همنشين خود به
هامش
[ ( 1 ) ] - سر موزه كفشى بود كه روى كفش مىپوشيدند .
( آنندراج )