پيش از بيمارى خويش ، پسر خود ، افضل على ، و برادر خود ، ملك العادل ابو بكر ، را فرا خوانده بود تا درباره كارهاى آينده با ايشان مشورت كند .
به ايشان گفت : « ما تازه از كار فرنگيان آسوده شدهايم و در اين شهرها ديگر كارى نداريم . اينك از كدام سوى پيشروى كنيم . »
برادرش ، ملك عادل ، توصيه كرد كه بر شهر خلاط حمله برد زيرا صلاح الدين به وى وعده داده بود كه چنانچه آن جا را بگيرد ، به وى واگذار كند .
ولى پسر او ، افضل على ، نظرش اين بود كه به سرزمين روم ، يعنى روم شرقى كه به دست فرزندان قلج ارسلان اداره مىشد ، حمله برند .
در تأييد نظر خود گفت : « آن سرزمين از همه جا شهرهاى آباد و لشكر و پول و مال بيشتر دارد و هر چه بخواهيم از آن جا زودتر بدست مىآيد تا از جاهاى ديگر . آن جا همچنين در سر راه فرنگيان است و اگر فرنگيان از خشكى به ما بتازند ، چنانچه آن جا را گرفته باشيم مىتوانيم از تاخت و تازشان جلوگيرى كنيم . »
صلاح الدين گفت : « هر دوى شما كوتاه نظر و كم همت هستيد چون در عين حال به هر دو جا مىتوان حمله برد . اينك من به سرزمين روم مىروم . »
آنگاه به برادر خود گفت : « يكى از فرزندان من و قسمتى از لشكريان مرا بردار و به سوى خلاط حركت كن . من هم همين كه از كار سرزمين روم فراغت يافتم پيش شما خواهم آمد تا با هم به
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 85
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٥