در همين روز گروه اندكى از لشكر او نيز كه مأمور عسقلان بودند ، از باب السلامه وارد دمشق شدند .
سبب ورود ايشان از آن دروازه اين بود كه دستهاى از سپاهيان وى كه در نزديك دروازه مذكور خانه داشتند ، پيش امير مجد الدين ، برادر فقيه عيسى هكارى ، رفتند و با او گفت و گو كردند و از او خواستند تا با آن لشكر ، به باب السلامه بتازد و آن دروازه را براى ملك افضل و يارانش بگشايد .
امير مجد الدين بر آن شد كه گشايش آن دروازه را تنها به خود اختصاص دهد . از اين رو ملك افضل را آگاه نساخت و از اميران ديگر نيز هيچ كس را به يارى نگرفت بلكه تنها دست بدين كار زد در حالى كه نزديك به پنجاه سوار از يارانش با وى بودند .
دروازه براى او گشوده شد و او و همراهانش داخل گرديدند .
توده مردم شهر به ديدن ايشان ، هواخواهى از ملك افضل را اعلام كردند و لشكريانى هم كه در آن حدود بودند دست از پايدارى برداشتند و از فراز ديوارها فرود آمدند .
اين خبر به گوش ملك عادل رسيد و نزديك بود كه او نيز سر تسليم فرود آورد و به ايشان بپيوندد .
اما كسانى كه داخل شهر شدند به دروازه بريد رسيدند و لشكريان عادل همين كه دريافتند شماره مهاجمان اندك است و كمكى هم به ايشان نمىرسد ، بر آنها تاختند و از شهر بيرونشان كردند .
ملك افضل سراپرده خويش را در ميدان اخضر بر افراشته بود . سربازان وى نيز به باب الحديد نزديك شده بودند كه از - دروازههاى قلعه دمشق بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 198
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٨