دومين بار كه نگرانى مردم عكا فزونى يافت هنگامى بود كه دو سردار وقتى پى بردند كه با على بن احمد مشطوب فرنگيان چگونه رفتار كردند و درخواستش را كه براى مردم عكا امان مىخواست نپذيرفتند ، در انديشه رهائى خويش افتادند .
اين دو تن شبانه شتر گرفتند و خود را به دريا رساندند و سوار كشتى كوچكى شدند و پنهان از چشم ياران خويش بيرون جستند و به اردوگاه مسلمانان پيوستند .
اين دو سردار عز الدين ارسل اسدى ، و پسر عز الدين جاولى بودند .
عدهاى ديگر نيز همراهشان رفتند .
بامداد كه مردم عكا برخاستند و ديدند از آن سرداران اثرى نيست ، بيش از پيش دلسرد شدند و احساس زبونى و ناتوانى كردند و دل بر هلاك نهادند .
بعد ، هنگامى كه فرنگيان براى صلاح الدين پيام فرستادند و درباره واگذارى عكا گفت و گو كردند ، صلاح الدين حاضر شد كه شهر را به ايشان تسليم كند .
شرط بر اين بود كه مسلمانان به شماره كسانى كه در عكا به سر مىبردند اسيران فرنگى را آزاد كنند تا در برابر آن ، فرنگيان نيز مسلمانان عكا را آزاد بگذارند .
همچنين مسلمانان صليب صليبها را كه در بيت المقدس به دست آورده بودند به فرنگيان باز پس دهند .
اما فرنگيان به وعدهاى كه در اين باره به آنها داده شد قانع نگرديدند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 18
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨