جهان خارج از خود ديده و كارهائى بحسب خواهش خود انجام داده البته در اينجا نبايد فراموش كرد كه در اين تماشا به خطاهائى
شرح
اول كسى كه در اصطلاحات فلسفى اين كلمه را به كار برده افلاطون است كه باعتبار يكى از معانى لغوى آن نمونه آن را در مورد يك سلسله حقايق مجرده كه خود قائل بوده و امروز در ميان ما بنام مثل افلاطونى معروف است استعمال كرده است .
افلاطون براى هر نوعى از انواع موجودات جهان ماده يك وجود مجرد عقلانى كه افراد محسوسه آن نوع پرتو او و او نمونه كامل آن افراد است قائل است و او را ايده كه مترجمين دوره اسلامى مثال ترجمه كردهاند مىخواند افلاطون منكر وجود افراد محسوسه نيست بلكه وجود آنها را متغير و جزئى و فانى مىداند بر خلاف ايده يا مثال كه به عقيده وى داراى وجود لا يتغير و كلى و باقى است .
در ميان مسلمين اشراقيون به مثل افلاطونيه معتقد بودند مير فندرسكى در قصيده معروف خود اشاره به اين مطلب مىكند آنجا كه مىگويدچرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستى صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت بر رود بالا همى با اصل خود يكتاستى
صورت عقلى كه بى پايان و جاويدان بود با همه و بى همه مجموعه و يكتاستى
اين سخن در رمز دانايان پيشين سفتهاند پى برد در رمزها هر كس كه او داناستى
در نيابد اين سخن را هيچ فهم ظاهرى گر ابو نصر ستى و گر بو على سينا ستىاز كسانى كه سخت با اعتقاد به مثل افلاطونى مخالف بوده و بر آن طعنه ها و تشنيعاتى وارد كرده شيخ الرئيس ابو على بن سينا است .
طبق عقيده افلاطون افراد متغير مادى تنها بحواس ادراك مىشوند ولى علم بانها تعلق نمىگيرد زيرا علم به چيزى تعلق مىگيرد كه كلى و خارج از حيطه زمان و مكان است و آن همان ايده است .
بنا بر آنچه از كتب تاريخ فلسفه استفاده مىشود تا اواخر قرن هفدهم