آنجا كه از روزهاى زندگى و هستى خود در ياد دارد پيش برود
شرح
واقع نيست كه گاهى با راى و نظر انسان مطابقت كند و گاه نكند بلكه حق آن چيزى است كه انسان او را حق بداند و باطل آن چيزى است كه انسان او را باطل پندارد و بتدريج اين عقيده در ساير امور عالم نيز سرايت كرد و گفتند حقيقت بطور كلى تابع شعور و ادراك انسان است و هر كسى از امور عالم هر چه ادراك مىكند درست است و اگر دو نفر بر خلاف يكديگر ادراك مىكنند هر دو درست است اين گروه را بواسطه آنكه در همه علوم و فنون عصر خود ماهر بودند سوفيست مىگفتند يعنى دانشمند و كلمه سوفسطائى كه شايد صحيحش سوفسطى باشد از كلمه سوفيست تعريف شده ولى بعدها اين كلمه را بكليه كسانى گفتند كه روش فوق را داشته باشند يعنى به هيچ اصل ثابت علمى پابند نباشند و اين مسلك را سوفيسم نامند .
يكى از سوفيستهاى معروف پروتاگوراس [ 1 ] است وى مىگويد مقياس همه چيز انسان است هر كسى هر حكمى كه مىكند مطابق آن چيزى است كه فهميده پس حق است زيرا حقيقت غير از آنچه انسان مىفهمد چيزى نيست و چونكه اشخاص بطور مختلف ادراك مىكنند و چيزى را كه يكنفر راست مىپندارد ديگرى دروغ مىداند و سومى در راست و دروغ بودنش شك مىكند پس يك چيز هم راست است و هم دروغ و هم صواب و هم خطا .
يكى ديگر از سوفيستهاى معروف گورگياس [ 2 ] است از وى براهينى نقل شده بر اينكه محال است چيزى موجود بشود و اگر هم بفرض محال موجود بشود قابل شناختن نيست و اگر بفرض محال شناخته شود قابل تعريف و توصيف براى غير نيست وى براى هر يك از ادعاهاى سه گانه خود ادله آورده كه در ضمن شرح حالش در كتب تاريخ مسطور است .
سقراط و افلاطون و ارسطو بشدت به مبارزه با سوفسطائيان پرداختند و مغلطه هاى آنان را آشكار ساختند و ثابت كردند كه اشياء قطع نظر از ادراك ما واقعيت دارند و داراى كيفيت مخصوصى مىباشند و حكمت عبارت است از علم به احوال اعيان موجودات آن طور كه هستند و اگر انسان به طرز صحيحى فكر خود را راه ببرد ميتواند حقايق را دريابد ارسطو به همين منظور قواعد منطق را كه براى درست فكر كردن و تميز دادن خطا از صواب است جمع و تدوين نمود .
لكن از دوره ارسطو به بعد گروه ديگرى پيدا شدند كه آنها را لا ادريون[ 1 ] Protagoras
[ 2 ] Gorgias