و همچنين مىتوان احتمال داد كه اگر چنانچه ما در غير اين زمين زندگى مىكرديم ادراكات بديهى خود را بخلاف كنونى انجام مىداديم مثلا 2 ضربدر 2 را مساوى 2 مىيافتيم چنان كه اينجا مساوى
شرح
نسبى راجع بحقيقت ما را جزء نسبيون كه در جدول جزء آگنوستىسيستها [ 1 ] لاادريون ذكر شده تصور كنند ولى اين دو موضوع را بايد كاملا جدا كرد به عقيده ما درجه هر حقيقت هر ايدئولوژى علمى مشروط به زمان است و آنچه كه بلا شرط است اينكه تاريخ هر ايدئولوژى علمى با يك واقعيت يعنى با طبيعت مطلق نظير مىباشد از يك طرف اين حقيقت نسبى كه ما مىگوييم غير مشخص است و بواسطه همين غير مشخص بودن است كه علم بشر جامد و راكد نمانده تكامل پيدا كرده است ولى از طرف ديگر در عين حال به اندازه كافى مشخص است كه فكر منطقى را از انكار وجود حقيقت و واقعيت يعنى از تبعيت ايده آليسم و آگنوستى سيسم امثال كانت و هيوم [ 2 ] خلاص نمايد اين اختلاف بين ماترياليسم ديالكتيك و عقيده نسبى فلسفى را بايد در نظر داشت همانطور كه هگل [ 3 ] گفته است ديالكتيك شامل يك جزء عقايد نسبى و نفى و شك را دارا است ولى منحصر به اين افكار نيست يعنى نسبى بودن حقيقت را قبول مىكند ولى در ضمن نشان مىدهد كه اين نسبى بودن تاريخى يعنى مطابق توالى زمان است و هر قدر زمان پيش ميرود اجزاء بيشترى از روابط واقعيت خارجى جزء حقيقت نسبى مىشود و حال آنكه مكتبهاى نسبى و شكاكين اين عقيده را ندارند .
ما سابقا مسئله تكامل حقيقت را بيان كرديم و روشن كرديم كه تكامل حقيقت بمعنائى كه منظور ماديين است حقيقت متغير و غير مشخص موهوم محض است و به معانى كه صحيح است توسعه تدريجى معلومات تبدل فرضيه ها در علوم طبيعى ربطى به مدعاى ماديين ندارد .
اكنون اضافه مىكنيم فرضا كه ما حقايق را متغير و متكامل بدانيم اشكال شكاك بودن باقى است زيرا طبق عقيده ماديين اين حقيقت متحول متكامل در همه مراحل نسبى است نه مطلق و اين مراحل هم تا بى نهايت باعتراف خودشان ادامه دارد پس در جميع مراحل هر حقيقتى را كه در نظر بگيريم آن طور است كه مقتضاى خاص ذهن بشر است نه آن طور كه واقع و نفس الامر است يعنى واقعا حقيقت نيست و اين عين همانست كه نسبيون و ساير شكاكان[ 1 ] Agnosticiste
[ 2 ] D . Hume
[ 3 ] Hegel