فراموش كرده البته اين فراموشى به فراموشى عمدى نيز بى شباهت نيست و مورد قبول و تسالم را هى به رخ خصم مىكشند . ( 1 )
كسى نمىخواهد بگويد هنگام ادراك در انسان خواص مادى مربوط موجود نمىشوند .
كسى نمىخواهد بگويد جانوران زنده و منجمله انسان هنگام ادراك و فكر سلسله اعصاب يا مغز را به كار نمىاندازند و اگر كسى بگويد نفس بعد از مفارقت بدن باقى و بادراكات خود ادامه مىدهد سخنى است كه اساسا دخلى به اين گفتگو ندارد چنان كه خواهد آمد انشاء الله .
ولى اين حقيقت را نيز نمىشود ناديده انگاشت كه ادراكات و افكار پهناور ما با اينكه هيچكدام از خواص ضرورى ماده را مانند اجزاء انقسام تحول شخصيت ندارند چگونه مىتوانند مادى بوده باشند و چگونه مىتوان گفت مگر ما هر حقيقتى را با خواص ضرورى وى اثبات نمىكنيم .
گذشته از اين اگر راستى مدرك يا ادراك ما همان لكه هاى سياه و سفيد عكسى بود مطابق نظر دويم مثال صدر مقاله كه در چينهاى مغز يا لاهاى اعصاب مرتسم مىشوند چگونه مىتوانستيم اين واقعيتهاى خارجى را توى آنها پيدا كنيم يا از يك راهى بانها پى ببريم ( 2 ) چنان كه منظره اى را كه عكسى با همه خصوصياتش نشان
شرح
( 1 ) رجوع شود به پاورقى صفحات 92 تا 96
( 2 ) در خاتمه مقاله دوم صفحات 79 تا 82 اين مطلب گذشت كه مطابق نظريه ماديين در بيان حقيقت علم و ادراك علم و معلوم با يكديگر مىآيند هم در وجود و هم در ماهيت و تنها رابطه اى كه بين علم و معلوم فرض كردهاند رابطه توليدى است و گفته شد كه اين نظريه صد در صد يك نظريه ايده آليستى است زيرا روى اين نظريه صفت كاشفيت كه ذاتى علم است از علم سلب مىشود و با سلب صفت كاشفيت از علم و ادراك راهى براى