را به وى داد .
پيش از اين ، ما از همه اين رويدادها ياد كرديم .
ولى عز الدين ، پس از آزاد كردن مجاهد الدين ، اگر چه نيابت خود را به دو داد ، امكان كار و قدرت انجام كار برايش باقى نگذاشت و يكى از غلامان او را با او در فرمانروائى و حل و عقد امور شريك قرار داد .
مجاهد الدين از اين بابت كينه و خشم شديدى داشت و هنگامى كه او را به سوى اربل فرا خواندند به يكى از كسانى كه مورد اعتمادش بود گفت :
« من اين كار را نمىپذيرم ، چون اگر قبول كنم ، فلان كس ( يعنى همان غلام ) فرمانرواى حقيقى اربل خواهد شد و دست مرا از كار كوتاه خواهد ساخت . »
بارى ، مظفر الدين به اربل رفت و آن شهر را به اختيار خويش در آورد .
اين اندوه مانند گرهى در گلوى خاندان اتابكى ماند و نمىتوانستند آن را فرو برند .
اگر خداى بزرگ بخواهد ، ما به زودى از آنچه مكرر درين باب روى داد ، ياد خواهيم كرد
.
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 287
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٧