ديدار مبارك و چهره زيباى تو افتاده است . »
صلاح الدين - كه خدايش بيامرزاد - گذشت بسيار داشت .
پوزش و درخواست رحم در او كارگر مىافتاد و زود از گناه در مىگذشت و چشم مىپوشيد .
ازين رو همين كه آن سخن را شنيد ، از ريختن خونشان درگذشت و دستور داد كه آن دو را به زندان اندازند .
پس از گشودن دژ صفد ، صلاح الدين از آنجا به سوى كوكب رفت و اردو زد و آن دژ را در ميان گرفت .
آنگاه براى فرنگيانى كه درون دژ مىزيستند پيام فرستاد و وعده داد كه چنانچه دست از ايستادگى بردارند و تسليم شوند ، ايشان را به جان امان خواهد داد . از سوى ديگر ، ايشان را ترساند كه اگر از تسليم دژ خوددارى كنند جان خود را از دست خواهند داد و زنان و فرزندانشان دچار اسارت خواهند شد و اموالشان نيز به يغما خواهد رفت .
اما ساكنان دژ سخن او را نشنيدند و در خوددارى از تسليم سرسختى و پافشارى نشان دادند .
صلاح الدين نيز در پيكار با ايشان كوشش و جديت به كار برد . در برابر دژ منجنيقهائى برپا نمود و به سنگباران كردن مردم دژ پرداخت .
لشكريان خود را نيز فرمان داد كه پى در پى به سوى دژ پيشروى كنند .
باران بسيار مىباريد و شب و روز بارش بند نمىآمد . از اين رو مسلمانان نمىتوانستند بدان گونه كه دلشان مىخواست
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 202
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٢