كوكب آمده بودند .
ديدن چنان مردى در آن سرزمين برايش شگفتآور بود .
از اين رو ، او را گرفت و شكنجه كرد تا وى را از حال خود آگاه سازد و بگويد كه چه كسى او را بدانجا فرستاده است .
آن مرد سرانجام ، اقرار كرد و حقيقت حال را باز گفت و او را به محل اقامت ياران ديگر خود رهبرى نمود .
سپاهى مسلمان با آن فرنگى پيش قايماز نجمى رفت . قايماز فرماندهى لشكريانى را داشت كه دژ كوكب را محاصره كرده بود .
امير قايماز هم سوار شد و با دستهاى از قشون خود به جائى رفت كه فرنگيان پنهان شده بودند .
آنان را دنبال كرد و جاى همه را در شكافها و غارها معلوم ساخت .
آنگاه بر ايشان حمله برد و همه را گرفت چنان كه هيچيك از ايشان نتوانستند رهائى يابند .
دو تن از سركردگان سواران استباريه هم با آنان بودند .
اين دو اسير را پيش صلاح الدين فرستادند كه در آن هنگام سرگرم محاصره صفد بود .
هر دو را احضار كرد كه دستور كشتنشان را بدهد . چون به كشتن فرقه داويه و اسبتاريه عادت داشت زيرا اين دو فرقه بيش از همه با مسلمانان دشمنى مىورزيدند و در ريختن خون ايشان دليرى و گستاخى مىكردند .
وقتى صلاح الدين دستور كشتن آن دو را داد ، يكى از آن دو گفت : « گمان نمىكنم كه به ما آسيبى رسد زيرا اكنون چشم ما به
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 201
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠١