را دنبال نكردند .
همين كه به اندازه يك فرسنگ از ميدان جنگ دور شدند ، شهاب الدين ، در نتيجه خونريزى بسيار ، بيهوش شد . و ديگر نمى - توانست اسب بتازد .
از اين رو كسانش او را در تخت روان دستى نهادند و تا بيست و چهار فرسنگ بر روى دوش بردند .
شهاب الدين وقتى به لاهور رسيد ، سرداران غورى را كه از جنگ گريخته و پايدارى نكرده بودند ، گرفت و در پيش يكايك آنان كاه و جو ريخت و گفت : « شما جزء چارپايان هستيد ، نه جزء سرداران . »
و هنگامى كه مىخواست رهسپار غزنه شود به برخى از ايشان دستور داد كه پياده به غزنه بروند .
آنان نيز تا غزنه راه را پياده طى كردند .
شهاب الدين ، وقتى به غزنه رسيد ، در آنجا ماند تا كسانى كه با او به جنگ رفته بودند ، بياسايند .
ما - اگر خداى بزرگ بخواهد - شرح خواهيم داد كه او در سال 588 با آن ملك هند كه شكستش داده بود ، چه كرد
.
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 152
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٢