آنگاه روز شنبه ، شانزدهم جمادى الآخر ، بر آن شهر فرود آمدند و حمله بردند .
صلاح الدين پادشاه فرنگيان و رئيس طايفه داويه را كه در دمشق ، در اسارت به سر مىبردند به نزد خود فرا خوانده بود .
همين كه آن دو تن به خدمتش رسيدند به آنان گفت : « اگر آن دو شهر را به من تسليم كنيد به شما امان خواهم داد . »
آن دو تن نيز كسانى را پيش فرنگيانى فرستادند كه در عسقلان مىزيستند و به آنها دستور دادند كه شهر را تسليم كنند .
ولى مردم عسقلان به دستور آن دو گوش ندادند و به بدترين نحوى بدانها پاسخ منفى دادند و طورى رفتار كردند كه براى آن دو بسيار زننده بود .
سلطان صلاح الدين ، وقتى كار را چنين ديد ، در پيكار براى تسخير شهر كوشيد و در برابر شهر منجنيقهائى برپا داشت و چند بار به سوى شهر پيشروى كرد .
نقبزنان نيز خود را به ديوار شهر رساندند .
بدين گونه توانستند تا اندازهاى بر محوطه بيرونى شهر دست يابند .
از يك سوى لشكريان اسلام پيشروى مىكردند . و از سوى ديگر ملك فرنگيان پى در پى به آنان نامه مىنوشت كه شهر را تسليم نمايند .
به آنان توصيه مىكرد و وعده مىداد كه چنانچه طبق تعهد صلاح الدين - در برابر تسليم عسقلان ، از اسارت آزاد شود ، شهرهاى مسلمانان را به آتش خواهد كشيد و از فرنگيان ، از راه دريا ،
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 111
مساهمون: ابن الأثير
ص١١١