تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
گفت : « به سرور خود بگو به خدائى كه جز او خداى ديگرى نيست ، اگر برنگردد و دست از سر نور الدين بر ندارد ، به ملطيه خواهم آمد . كه نزديك است و از اين جا تا آن شهر دو روز بيش‌تر فاصله نيست . آن وقت از اسب خود پياده نخواهم شد مگر هنگامى كه به داخل شهر رسيده باشم . بعد به تمام شهرهاى او حمله خواهم برد و همه را از او خواهم گرفت . » فرستاده قلج ارسلان پى برد كه كارى سخت در پيش دارد . لذا از نزد صلاح الدين برخاست و رفت . او تازه به اردوگاه صلاح الدين رسيده و كثرت سپاه و سلاح و چارپايان او را از نزديك بر انداز كرده و ديده بود كه صلاح الدين چقدر توانائى و تجمل دارد و همراهان او را ياراى برابرى با صلاح - الدين نيست . دانست كه اگر صلاح الدين در صدد پيكار با ايشان برآيد . شهرهاى ايشان را خواهد گرفت . از اين رو ، روز بعد كسى را به خدمت صلاح الدين فرستاد و اجازه خواست كه به حضورش بار يابد . صلاح الدين او را به نزد خود فرا خواند . وقتى با صلاح الدين روبرو شد ، به او گفت : مىخواهم سخنى بگويم كه از خود مىگويم و پيامى نيست كه از سوى سرورم آورده باشم . دوست دارم كه در باره سخن من انصاف دهى . » گفت : « بگو ! » گفت : « اى سرور من ، هيچ كس به بدى تو نيست . تو در رديف بزرگترين سلاطين هستى و مقامت هم از همه بالاتر است . اگر مردم بشنوند كه با فرنگيان صلح كردى و جهاد با آنان ، همچنين مصالح مملكت خود را فرو گذاشتى و از آنچه به خير و صلاح خودت