و درين باره پيامى براى او فرستاد .
پاسخى كه قلج ارسلان داد ، چنين بود :
« من ، هنگامى كه نور الدين با دخترم ازدواج كرد ، چند قلعه را كه در نزديكى شهرهاى او قرار داشت به او دادم . اكنون از من برگشته و كارش به جائى رسيده كه خود از آن آگاه هستى .
بنا بر اين مىخواهم آنچه را كه از من گرفته به من بازگرداند . »
در اين باره پيك و پيامهائى ميان آن دو - يعنى صلاح الدين و قلج ارسلان - رد و بدل گرديد . ولى به نتيجهاى نرسيد و آن حال استقرارى نيافت .
لذا صلاح الدين با فرنگيان قرار متاركه جنگ گذاشت و با لشكريان خود حركت كرد .
ملك صالح اسماعيل ، پسر نور الدين محمود ، صاحب حلب در حلب اقامت داشت . لذا صلاح الدين از سوى چپ اين شهر گذشت و به تل باشر رفت و از آن جا رهسپار رعبان [ ( 1 ) ] گرديد .
در آن جا نور الدين محمد پيش وى آمد و در نزدش ماند .
قلج ارسلان ، وقتى شنيد كه نور الدين محمد به صلاح الدين پيوسته ، بزرگترين سردار خود را پيش صلاح الدين فرستاد و پيام داد كه : « اين مرد با دختر من چنين و چنان كرده است . بدين جهة من ناچارم كه به شهرهاى او حمله برم و كارى كنم كه مقام خود را بشناسد و ديگر پا از گليم خود بيرون نگذارد . »
وقتى فرستاده او رسيد و پيش صلاح الدين رفت و رسالت خود را انجام داد ، صلاح الدين بهم بر آمد و خشمگين شد و به او
هامش
[ ( 1 ) ] - رعيان ( به فتح راء ) : شهرى است در مرزهاى واقع ميان حلب و شمشاط در نزديكى فرات . و آن قلعهاى است زير كوهى كه زلزله آن را خراب كرد و سيف الدوله دوباره آن را ساخت . - از معجم البلدان .
( لغتنامه دهخدا )