در اين مدت ، جهان از بس تاريك شد چيزى نمانده بود كه كسى همدم خود را نيز نتواند ببيند .
در آن هنگام من در موصل بودم .
ما نماز عصر و مغرب و عشاء آخر را با گمان و تخمين خوانديم چون نمىدانستيم كه شب فرا رسيده يا نه .
مردم به گريه و زارى و توبه و استغفار روى آوردند و گمان بردند كه رستخيز برپا شده است .
همين كه به اندازه يك چهارم شب سپرى شد تيرگى و ظلمتى كه آسمان را پوشانده بود ، از ميان رفت .
آنگاه بر آسمان نگريستيم و ستارگان را ديديم و دانستيم كه چه اندازه از شب گذشته است ، زيرا ، مثل هر روز ، با فرا رسيدن شب تاريكى افزوده نشده بود .
همه كسانى هم كه از جاىهاى مختلف مىآمدند به همين گونه خبر مىدادند .
* * * در اين سال ، در ماه ذى القعده ، شمس الدوله تورانشاه ، برادر صلاح الدين ايوبى ، از بعلبك فرود آمد و در عوض آن اسكندريه را خواست .
صلاح الدين درخواست وى را پذيرفت و بعلبك را به عز الدين فرخشاه ، برادرزاده خود ، سپرد .
فرخشاه به بعلبك رفت و ياران خود را گرد آورد و بر - شهرهاى فرنگيان حمله برد . تا به قلعه صفد رسيد كه مسلط بر طبريه بود .
در آن حدود مردان و زنان را اسير ساخت و اموالشان را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٦