كردند و خشونت نشان دادند و گفتند : « سلطانى به ديدار سلطان ديگرى مىرود . براى چه گريه مىكنيد ؟ » و مردم را زدند و به داخل شهر برگرداندند .
پسر خطيب شهر نيز از شهر بيرون آمد و پيش خسرو شاه رفت و از طرف پدر خود با او دلسوزى و غمگسارى كرد .
او بعدا ملاقات با خسرو شاه را اينطور شرح داد :
« وقتى بر او وارد شدم ، او را از رسالتى كه پدرم بر عهدهام گذاشته بود آگاه كردم و گفتم : پدرم ديگر از وعظ و خطابه كناره گرفته و جز به خدمت شما به خدمت كس ديگر احتياج ندارد .
گفت : سلام مرا به او برسان .
و فرجيه [ ( 1 ) ] پشمين و جانمازى كه صوفيان بافته بودند به من داد و گفت : اين را پدر او به پدر من يادگار داده است . آن را به پدرت بده و به او بگو : با گردش روزگار بساز .
و با زبانى شيوا اين شعر را خواند :
و ليس كعهد الدار يا ام مالك * و لكن احاطت بالرقاب السلاسل
( يعنى : اى ام مالك ، عهد و پيمان دنيا جز اين نيست كه به گردنها زنجير مىاندازد . )
هامش
[ ( 1 ) ] - فرجيه : نوعى جامه پشمين فراخ با آستينهاى گشادهء بسيار دراز كه از سر انگشتان در ميگذشته و منتهى اليه ، يعنى دهانهء آستينها بسته بوده است .
فرجى ( به فتح فاء و راء ) نيز نوعى از قباى بى بند گشاد است و در پيش آن بعضى تكمه افزايند و بيشتر بر فراز جامه پوشند - آنندراج ( از لغتنامهء دهخدا )