سلطان مسعود گفت : « به خدا راست گفتى ، چه خوشبخت است كسى كه نه او ما را مىبيند و نه ما او را ! » بعد دستور داد حاجت او را روا كنند و او را در روز معين باز گردانند .
سلطان مسعود پادشاهى جوانمرد و بخشنده بود و به پول و مال مردم چشم طمع نمىدوخت .
ميان پادشاهان ، از همه نيكنهادتر و از همه نرمخوتر بود و با همه به لطف طبع رفتار مىكرد و برخورد او با همه سهل و ساده بود .
از آنچه درباره حسن معاشرت او گفتهاند اينكه روزى در يكى از نواحى بغداد مىگذشت و شنيد كه زنى به زنى ديگر مىگويد :
« بيا پادشاه را تماشا كن . »
سلطان مسعود به شنيدن اين حرف ايستاد و به ملازمان خود گفت :
« بايستيم تا اين خانم بيايد و ما را تماشا كند . » [ ( 1 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] - نظير اين حكايت را دربارهء شاه شجاع ، از ملوك آل مظفر ، آوردهاند كه چنين است :
« زيبائى شاه شجاع و زن دوستى او ، وى را مورد توجه خانمها قرار داده بود .
مىگويند : روزى شاه شجاع با سواران خود از راهى مىگذشت . ناگهان صداى زنى را شنيد كه از بالاى بام فرياد مىزد : فاطمه ، اگر مىخواهى شاه شجاع را ببينى ، زود به بالاى بام بيا .
شاه شجاع كه اين حرف را شنيد ، عنان باز كشيد و ايستاد .
ملازمان علت توقف او را پرسيدند .
جواب داد : مروت نباشد كه تا فاطمه خاتون ما را نديده از اين جا برويم . »
( شاهان شاعر تاليف ابو القاسم حالت ص 169 )