تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
سلطان مسعود گفت : « به خدا راست گفتى ، چه خوشبخت است كسى كه نه او ما را مىبيند و نه ما او را ! » بعد دستور داد حاجت او را روا كنند و او را در روز معين باز گردانند . سلطان مسعود پادشاهى جوانمرد و بخشنده بود و به پول و مال مردم چشم طمع نمىدوخت . ميان پادشاهان ، از همه نيك‌نهادتر و از همه نرم‌خوتر بود و با همه به لطف طبع رفتار مىكرد و برخورد او با همه سهل و ساده بود . از آنچه درباره حسن معاشرت او گفته‌اند اينكه روزى در يكى از نواحى بغداد مىگذشت و شنيد كه زنى به زنى ديگر مىگويد : « بيا پادشاه را تماشا كن . » سلطان مسعود به شنيدن اين حرف ايستاد و به ملازمان خود گفت : « بايستيم تا اين خانم بيايد و ما را تماشا كند . » [ ( 1 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] - نظير اين حكايت را دربارهء شاه شجاع ، از ملوك آل مظفر ، آورده‌اند كه چنين است : « زيبائى شاه شجاع و زن دوستى او ، وى را مورد توجه خانم‌ها قرار داده بود . مىگويند : روزى شاه شجاع با سواران خود از راهى مىگذشت . ناگهان صداى زنى را شنيد كه از بالاى بام فرياد مىزد : فاطمه ، اگر مىخواهى شاه شجاع را ببينى ، زود به بالاى بام بيا . شاه شجاع كه اين حرف را شنيد ، عنان باز كشيد و ايستاد . ملازمان علت توقف او را پرسيدند . جواب داد : مروت نباشد كه تا فاطمه خاتون ما را نديده از اين جا برويم . » ( شاهان شاعر تاليف ابو القاسم حالت ص 169 )