سلطان محمود به جنگ آنان رفت .
لشكريان محمود و طايفهء كرج در شماخى [ ( 1 ) ] به يك ديگر رسيدند .
سلطان محمود آنجا در ناحيهاى موسوم به بستان فرود آمد .
همين كه قشون كرج نزديك شدند لشكريان محمود را ترس شديدى فرا گرفت .
بدين جهة ، شمس الملك عثمان بن نظام الملك ( چنان كه قبلا گفته شد ) به سلطان محمود توصيه كرد كه خيال جنگ با كرج را از سر بيرون كند و از آنجا باز گردد .
مردم شروان وقتى اين موضوع را شنيدند پيش سلطان محمود رفتند و به او گفتند : « تا وقتى كه تو پيش ما هستى ، دلگرمى داريم و خوب مىجنگيم . ولى اگر از پيش ما به روى روحيهء مسلمانان ضعيف خواهد شد و به هلاكت خواهند رسيد . »
سلطان محمود سخن آنان را پذيرفت و در جاى خود ماند .
سپاهيان محمود شب را با وحشت بسيار به صبح رساندند چون خيال جنگ داشتند .
اما از جانب خداوند گشايشى نصيب آنان گرديد .
همان شب ميان طايفهء كرج و طايفهء قفجاق دشمنى و دو دستگى افتاد و با هم به زد و خورد پرداختند و مانند شكتخوردگان آن ناحيه را ترك گفتند .
بدين ترتيب خداوند بار جنگ را از دوش خداپرستان برداشت .
سلطان محمود مدتى را در شروان به سر برد . بعد ، راهى همدان
هامش
[ ( 1 ) ] - شماخى ( به فتح شين ) : شهرى است معمور از بلاد شروان در اطراف اران . و صاحب آن ، شروانشاه ، و لقب آن دار السلطنه بود و مطابق عهدنامهء گلستان از ايران مجزا و به روسيه ملحق گرديد . اين واقعه در سال 1228 هجرى قمرى اتفاق افتاد .
( لغتنامهء دهخدا )