كه اسير شده بود نزد خود احضار كرد .
وقتى او را به حضورش بردند ، دشنامش داد و گفت : « بد جنس تبهكار ، از جنگ كردن با من چه اميدى داشتى ؟ » جواب داد : « اميدوار بودم كه تو را بكشم و بجاى تو سلطانى را بر تخت بنشانم كه بر او فرمانروائى كنم . »
سنجر امر كرد او را به خاطر مقاومت و جسارتى كه نشان داده بود به قتل رسانند .
آنگاه رسولى را به نزد سلطان مسعود فرستاد و او را پيش خود دعوت كرد .
سلطان مسعود دعوت سنجر ، عم خود را پذيرفت و به خدمت وى حضور يافت .
سنجر در اين وقت به خونج رسيده بود . همين كه برادر زاده خود را ديد صورتش را بوسه داد و مقدمش را گرامى داشت .
بعد او را به خاطر سرپيچى و عصيانى كه مرتكب شده و مخالفتى كه با وى نموده بود ، نكوهش كرد .
سپس او را به گنجه باز گرداند .
سنجر ، پس از رفتن سلطان مسعود ، ملك طغرل ، پسر برادر خود سلطان محمد ، را بر تخت سلطنت نشاند و در تمام شهرها به نام او خطبه خواند .
ابو القاسم انس آبادى وزير سلطان محمود را نيز به وزارت وى منصوب فرمود .
سلطان سنجر ، بعد از فيصله دادن به اين امور به سوى خراسان بازگشت و در بيستم ماه رمضان سال 526 هجرى به نيشابور رسيد .
اما از احوالات خليفه عباسى ، المسترشد بالله ، بعد سخن خواهيم گفت
.
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 172
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٢