كردند كه نصرخان را بكشند .
بنابر اين ، شبانه او را به قتل رساندند .
پدر او ، ارسلان محمد خان ، در شهر نبود و همين كه از جريان اين واقعه ناگوار آگاه شد ، سخت دچار اندوه گرديد و به خشم آمد .
پسر ديگرى داشت كه به يكى از شهرهاى تركستان رفته بود .
براى او پيام فرستاد و او را به سمرقند خواند .
همين كه پسرش نزديك سمرقند شد ، آن مرد علوى و رئيس امور شهر براى استقبال وى از شهر خارج شدند .
ولى او كه ميدانست آن دو نفر قاتلان برادرش هستند ، علوى را در همان وقت به قتل رساند و دستور بازداشت رئيس امور شهر را نيز صادر كرد .
پدر او - ارسلان محمد خان - به گمان اينكه پسرش هنوز كار خود را با علوى و رئيس امور شهر به پايان رسانده ، رسولى را به خدمت سلطان سنجر فرستاد و او را دعوت كرد كه بيايد و كار سمرقند را سر و سامان بدهد .
سلطان سنجر نيز قشونى مجهز كرد و به قصد سمرقند روانه شد .
ارسلان محمد خان وقتى دانست كه پسرش بر علوى و رئيس امور شهر غلبه يافته و كارشان را ساخته ، از فراخواندن سلطان سنجر به سمرقند پشيمان شد .
لذا نامهاى به او نوشت و پيروزى پسر خود را بر علوى و رئيس امور شهر به عرض سلطان سنجر رساند مراتب فرمانبردارى خود و پسر خود را به او اطلاع داد و درخواست كرد كه به خراسان باز گردد .
سلطان سنجر از اين نامه به خشم آمد و بدان اعتنائى نكرد و چند روز در حوالى سمرقند ماند .
يك روز در حين شكار دوازده مرد را ديد كه سراپا مسلح بودند . از ظاهر آنها به شك افتاد و فرمان داد كه دستگيرشان كنند .
آنان را گرفتند و شكنجه دادند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 139
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٩