داشتند و ظاهرا اينطور وانمود كردند كه آنها قصد جنگ با كافران را دارند . اما پنهانى براى آن سردار پيام فرستادند كه وقتى شمس - الخلافه به حضورش رسيد او را دستگير كند و خودش بجاى او فرمانروائى عسقلان را عهدهدار شود .
اين قشون روانه شد و به عسقلان رسيد . ولى شمس الخلافه از نقشهاى كه برايش كشيده بودند ، آگاه گرديد و از حضور در نزد سپاهيان مصرى خوددارى كرد . ازين گذشته ، سركشى و عصيان خود را نيز آشكار ساخت . و از ترس مصريان ، هر چه در سپاه خود مصرى داشت بيرون كرد .
وقتى افضل ، وزير خليفهء مصر ، ازين واقعه آگاه شد ترسيد از اينكه مبادا شمس الخلافه عسقلان را تسليم فرنگيان كند ، لذا برايش پيام ملاطفت آميز فرستاد و دلش را خوش و خرسند ساخت و آرامش كرد و او را همچنان به كار خود مستقر داشت . ضمنا املاكى را كه در مصر داشت به او بازگرداند .
شمس الخلافه ، پس از جريانهائى كه روى داد ، ديگر به مردم عسقلان نمىتوانست اعتماد كند و از آنان بيم داشت . لذا گروهى ارمنى را به خدمت قشون درآورد و سپاهى از آنان ترتيب داد . و تا آخر سال 504 هجرى قمرى وضع به همين منوال باقى بود .
اما اهالى شهر چنين وضعى را نتوانستند تحمل كنند . و هنگامى كه شمس الخلافه سوار بر اسب بود ، عدهاى از بزرگان به او حمله بردند و مجروحش كردند . شمس الخلافه از دست آنان به سوى خانهء خود گريزان شد . ولى او را دنبال كردند و گرفتند و به قتل رساندند و خانه و آنچه داشت غارت كردند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 131
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣١