خداى بزرگ است كه گفته است :
( أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ )
[ ( 1 ) ] و در سورهء ديگر سخن خداى بزرگ كه گفته است :
( فَإِذا نُقِرَ فِي النَّاقُورِ فَذلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ عَلَى الْكافِرِينَ غَيْرُ يَسِيرٍ )
[ ( 2 ) ] و مقتضاى آن هلاك تمام اين سپاهى است كه گرد ميآورى .
همين كه سپاهيانش گرد آمدند ، و انبوهى آن نگريست در شگفت شد و آن معبر را بخواند و به او گفت : با اين سپاه خداى محمد صاحب كتاب شما ( قرآن ) را خواهم ديد . معبر راه خود گرفت و برفت و بيكى از مسلمانان گفت : اين پادشاه و هر كس با او همراهست هلاك خواهد شد و سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه و سلّم را از حديث « ثلاث مهلكات » ( سه چيز است كه كشنده است ) بر زبان راند كه يكى از سه چيز مهلك ( در حديث شريف ) خود بينى مرد و بزرگ بينى خودش است .
امير المسلمين و المعتمد بن عباد به راه خود برفتند تا بسرزمينى رسيدند كه بدان « زلاقه » ميگويند و از توابع شهر بطليموس است . اذفونش نيز از راه فرا رسيد و در موضعى فرود آمد كه ميان ( هر دو فريق ) هيجده ميل فاصله بود . به امير المسلمين گفته شد كه ابن عباد شايد پندپذير نباشد و بدون شما فداكارى نكنند . امير المسلمين كس نزد او فرستاد و دستور داد كه در مقدمهء ( سپاه ) قرار گيرد و او همين كار را كرد ، و حركت نمود . اذفونش چادرهاى خود بر كوهستان برپاداشت و المعتمد در دامنه ديگر همان كوهستان اردوگاه خود مستقر نمود . چنان كه ديده ميشد و امير المسلمين در پشت كوه و نزديك به المعتمد . اذفونش گمان كرد سپاهيان مسلمين همين هستند كه مىبيند ( يعنى آنچه در پشت كوه و اردوگاه امير المسلمين بود نميديد ) .
عدهء سپاهيان فرنگ پنجاه هزار بود و يقين كردند كه غلبه با آنهاست . اذفونش دربارهء تعيين وقت پيكار به المعتمد پيام فرستاد و پادشاه قصد او كرد ، المعتمد گفت
هامش
[ ( 1 ) ] سورهء 105 آيه يكم : نديدى كه خداى تو بر اصحاب فيل چه كرد ( قرآن مجيد )
[ ( 2 ) ] سورهء 74 آيهء شريفه 10 - 8 هر گاه ( بهنگام قيامت ) بر صور ( اسرافيل ) بدمد آن روزى سخت خواهد بود و كافران را آسايشى نخواهد بود ( قرآن كريم )