از جانب بركيارق به او رسيده بود كه مال مؤيد الملك از او بازستانده شود و ابى ابراهيم از رؤساء و اعيان اين فرقه بود او را با ورود به بغداد گرفتند و زندانى كردند . چون خواستند او را بكشند گفت : چنين پنداريد كه مرا كشتيد آيا از عهده گشتن آنها كه در قلاع و شهرها هستند برمىآيد ؟ او را كشتند ، كسى هم بر او نماز نگذارد و نعش او را به بيرون از حصار شهر انداختند . پسر بزرگى داشت كه در اردوگاه با باطنيان كشته شد .
مردم عانه از قديم منسوب به اين مذهب بودند . و در روزگار المقتدى بامر اللّه گزارش احوال آنها به ابى شجاع وزير داده شد . ببغداد احضار شدند و از مشايخ آنها دربارهء آنچه راجع به آنها ميگويند پرسش شد آنها ( اتهامات را ) رد كردند و انكار كردند و آزادشان نمودند .
كياهراس مدرس ( در مدرسه ) نظاميه نيز متهم شده بود كه باطنى است .
و براى سلطان محمد نقل شد او امر كرد او را دستگير كنند و كردند . المستظهر باللّه كس فرستاد و نجاتش داد و بدرستى اعتقاد او و جايگاه بلندش در دانش گواهى داده و آزادش كردند .
بيان محاصره قهستان و طبس بوسيلهء امير بزغش
در اين سال امير بزغش كه از بزرگترين امراء با سلطان سنجر بود . سپاهى انبوه گرد آورد و آنها را با مال و سلاح تقويت كرد و رو به بلد اسماعيليه نهاد . آنجا را بباد غارت و ويرانى گرفت و بسيارى از آنها را كشت و طبس را محاصره نمود و آنها را در تنگنا قرار داد و بوسيلهء منجنيق آن را بباد تير و سنگ گرفت و قسمت بسيارى از باروى شهر را خراب كرد و ساكنان آن ضعيف شدند . و كسى نماند مگر آنكه او را گرفت . براى او رشوهء زيادى فرستادند و او را از آنچه كه ميخواست فرود آوردند و آنجا را ترك گفت و باطنيان دوباره آنچه از بارو و حصار شهر ويران شده بود بنا كردند و از سلاح و خواربار آنجا را بينباشتند . سپس در سال چهار صد و نود و هفت بزغش دوباره رو بسوى آنها نهاد كه بخواست خداى بزرگ بيان