بلاسانى را تسليم آنها كرد . ولى پيش از آنكه بلاسانى به آنها برسد ، غلامان او را كشتند ، و فتنه آرام گرفت .
شگفت آنكه بلاسانى كفن خود را در سفر و حضر بهمراه داشت . يكى از روزها خزانهدار او صندوقى را گشود و كفن را بديد و گفت : با اين چه سازم ؟ كار من وابسته به كفن نيست . به خدا آن را بجاى خود نگذارم مگر به زمين اندازم . و همين كار را كرد . چه بسا كلمهاى كه بگويندهاش گويند ما را آسوده از گفتن آن گذار ! همين كه او را كشتند سرش را ( بريده ) براى مؤيد الملك پسر نظام الملك بردند .
مجد الملك مردى خير و شبها نماز خوان و صدقه بسيار ميداد بويژه به علويان و خداوندان خاندانها و خونريزى را به دو مكروه ميدانست . و متشيع بود ( شيعى مذهب ) ولى صحابه را هم به نيكى ياد ميكرد و هر كس منسب آنها ميكرد او را لعنت ميكرد . و چون كشته شد . امراء به سلطان پيام فرستادند و گفتند : مصلحت آنست كه به رى بازگرديد و ما خود رو به برادرت رفته و مىجنگيم و اين مهم را كارسازى ميكنيم . سلطان پس از امتناع رضايت داد و با يكصد سوار و نه نفر بيشتر به رى رفت . سياه پوشها و چادرهاى سلطان و مادر او و تمام يارانش را غارت كردند . و برى برگشت و سياه رو به سلطان محمد رفت .
بيان پارهاى از رويدادها
در شعبان اين سال كيا ابو الحسن على بن محمد طبرى معروف به هراس فقيه شافعى ملقب به بهاء الدين شمس الاسلام به رسالت از جانب سلطان بركيارق نزد خليفه رسيد . وى از اصحاب امام الحرمين ابى المعالى جوينى بود . مولد او بسال چهار صد و پنجاه بود و مجد الملك بلاسانى توجهى بسزا به كار او داشت . و چون وارد شد وزير عميد الدوله بن جهير ( پيش پاى او ) بپاخاست .
در اين سال ابو القاسم فرزند امام الحرمين ابى المعالى جوينى در نيشابور