تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
شرف الدوله از تومارهائى كه وزير او ابو جابر بن صقلاب نوشته بود آگاه شد . آنها را گرفته و بدست امواج آب سپرد و به راه خود با طراد ادامه داد ، در بين راه از درگذشت الب ارسلان آگاه شدند و سفر خود را بسوى فرزند او ملكشاه ادامه دادند و باردوگاه ملكشاه رسيدند . و اما حضور بهاء الدوله او حامل مالى بود كه پدرش براى سلطان فرستاده بود او در آن معركه و جنگ حاضر بود . و علت حضور او هم اين بود كه گفتيم .

بيان تفويض امور به نظام الملك

پس از آن رويداد سپاهيان ملكشاه دست تطاول باموال رعيت گشاده داشتند و گفتند : سلطان را از دادن مال بما منع نميكند مگر نظام الملك ، رعيت از تجاوز و تطاول آنها رنج بسيار و سختى كشيدند . نظام الملك سلطان را از آن وضع آگاه كرد و بر او روشن ساخت كه اين كار چه اندازه موجب سستى ( كار ملك ) و ويرانى بلاد و از دست رفتن سياست مىشود . سلطان به او گفت : آنچه مصلحت است همان كن ! نظام الملك گفت : من نميتوانم كارى بكنم مگر به فرمان شما . سلطان گفت : تمام امور و شئون مملكت را از بزرگ و كوچك به تو بازگذارم و تو بمنزلهء پدر مرا هستى و براى او سوگند ياد كرد و اقطاعى مزيد بر آنچه داشت ببخشيد و از جمله طوس شهر نظام الملك ( يعنى زادگاه او ) و خلعت به دو پوشاند و بالقابى او را ملقب نمود و از جمله لقب « اتابك » بود كه معنايش امير پدر بود . و نظام الملك كفايت و شجاعت و حسن سيرتى نشان داد كه مشهور است . و از آن جمله است كه : زنى ناتوان ( ضعيفه ) طلب يارى از او كرد . نظام الملك در راه خود بايستاد و بنا را بگفتگو با آن زن گذاشت . يكى از حجاب خواست او را از سر راه نظام الملك دور كند . كار او را پسنده ندانست و گفت : من ترا براى امثال همين كارها به خدمت گمارده‌ام . زيرا كه امراء و اعيان نياز بوجود شما ندارند . سپس او را از پرده‌دارى