آهنين كه بدست داشت بر سر يوسف زد و او را كشت و تركان تكه پارهاش كردند .
مردم سمرقند چون از عبور سلطان از رود ( جيحون ) آگاه شدند و بدانستند كه لشكريانش در آن بلاد ، و بويژه بخارا چهها كردهاند . همگان گرد هم و ختمتها گرفته و نيايشها كردند و از خدا خواستند كار آنها كفايت كند و خداوند خواست آنان را اجابت كرد .
چون سلطان زخم برداشت گفت : من قصد هيچ جهتى و در پى هيچ دشمنى نكردم و نرفتم مگر اينكه از خدا يارى خواستم . اما اينكه ديروز بر پشتهاى بر بلندى بالا رفتم و از عظمت سپاه و انبوهى سپاه ، زمين زير پايم ميلرزيد . با خود گفتم : من شاه جهانم و هيچكس بر من توانا نباشد . پس خداى بزرگ مرا بدست ناتوانترين خلق خود ، زبون ساخت و من از خدا بخشايش خواهم . استغفر اللّه تعالى و آن سخن كه با خود در دل گفتم از خاطر بهزدايم . سلطان الب ارسلان در دهم ربيع الاول اين سال درگذشت . جنازهء او را به مرو بردند و نزد پدرش به خاك سپردند .
مولد او به سال چهار صد و بيست و چهار ، و سن او چهل سال و چند ماه بود .
گفته شده كه مولد او در سال چهار صد و بيست بوده است . مدت پادشاهى او از روزى كه بعنوان سلطنت بنام او خطبه خوانده شد تا روزى كه كشته شد ، نه سال و شش ماه و چند روز بود . همين كه خبر درگذشت او به بغداد رسيد وزير فخر الدوله بن جهير در صحن السلام بماتم و سوك او نشست .
بيان نسب الب ارسلان و شمهاى از سيرت او
الب ارسلان محمد بن داود چغرى بيك بن ميكائيل بن سلجوق است .
و مردى با داد و دهش و خردمند بود . گوش بگفتههاى سخنچينان نميداد . ملكش جدا گسترش يافت و جهان سر به او فرود آورد و براستى گفته شده كه شاهجهان بود .
او مردى با دلى مهربان و يار فقراء بود و سپاس خداوند و نيايش او بسبب نعمتهائى كه بوى ارزانى داشته بود بسيار داشت . روزى در مرو بر فقراى چاه