تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠

بيان درگذشت باديس و جانشينى المعز فرزند او

روز سه شنبه سلخ ذى قعدهء سال چهار صد و شش ، باديس امر به رژهء سپاهيان خود كرد ، و آنچه بديد اسباب خرسندى او گرديد ، آخر روز سوار شد ، و پس از آن با گروهى از يارانش پياده شد ، يارانش او را ترك كرده به چادرهاى خود رفتند و همين كه نيمهء شب فرا رسيد درگذشت ، خادم او ، بيدرنگ نزد حبيب بن ابى سعيد ، و باديس بن ابى حمامه و ايوب بن يطوفت كه بزرگترين سركردگان او بودند ، رفت و آنان را از فوت باديس آگاه كرد . ميان باديس و حبيب بن حمامه دشمنى بود ، حبيب به شتاب رو به باديس نهاد باديس نيز از آن سوى رو به او گذاشت ، و در بين راه با يك ديگر تلاقى كردند . و هر كدام به ديگرى گفت ، خود ميدانى ميان ما چه باشد ، بهتر آنست كه بر اصلاح اين قرارگاه اتفاق داشته باشيم ، و چون اين امر بگذرد ، به چشم و همچشمى خويش بازگرديم ، و هر دو با ايوب ديدار كردند و گفتند كه : دشمن بما نزديك است و صاحب ما از ما دور و تا زمانى كه رأسا پيش او نرويم و بأمور خويش به او رجوع نكنيم از دشمن ايمنى نخواهيم داشت و ما ميدانيم كه صنهاجه ميل به المعز دارند و سايرين متمايل به كرامت بن - منصور برادر باديس هستند ، آنان توافق كردند كه به ظاهر سرپرستى كارها به كرامت واگذارند ، و چنانچه بموقع امنى رسيد . المز بن باديس را بجاى پدر نشانند و شر را بكنند . كرامت را احضار كردند و با او بيعت نمودند و در حال سرپرستى امور را به او سپردند ، و آن شب را بصبح رساندند ، و حال آنكه هيچيك از افراد سپاه آگاه از رويداد فوت باديس نبود و تصميم گرفتند كه بمردم بگويند كه باديس در سپيده دم دوا خورده است ، همين كه صبح شد اهالى شهر محمديه دروازه‌ها را بستند ، مثل اينكه ميان آنها