بالا رفت و براى عميد لشكر پيام فرستاد : تو ديگر نياز بدان ندارى روى به پائين ( جنوب ) بسوى من آئى . من خود آمدم و تو خود را باش .
عميد لشكر در آن حال از پراكندگى سپاه خود بود كه ابن و اصل خود را به او رساند و در « صليق » عميد با تعدادى سپاهى كه همراه داشت با او تلاقى كرد . و عميد لشكر منهزم گرديد و همراهانش بعضى با بعضى ديگر درآويخته . عميد لشكر با زحمت بسيار خود را به واسط رساند و اثقال و خيام و خزائنش تاراج شد .
خازن او ، آگاهش نمود كه وى سى هزار دينار و پنجاه هزار درهم در چادر ( خيمه ) زير خاك پنهان كرده است . كس فرستاد و گنج مدفون را بدست آورد و بدان وسيله نيرو يافت باقى خبر بطايح را به سال سيصد و نود و پنج بيان خواهيم كرد .
بيان پارهاى از رويدادها
در اين سال . بهاء الدوله نقيب ابا احمد موسوى . پدر شريف رضى را ، نقابت علويان در عراق و منصب قاضى القضاه ، و امير حج . و مظالم بداد ، و فرمانى در اين باره صادر كرده از شيراز به بغداد فرستاد و او به لقب الطاهر ذا المناقب ملقب نمود خليفه با تصدى او در امر قاضى القضاة آن فرمان نخواند ولى روى بقيه محتواى آن صحه نهاد در اين سال . اصيفر منتفقى سر راه بر حجاج گرفت ، و در « بطانيه » آنان را محاصره و عزم بدستگيرى آنان كرد . در بين حجاج ابو الحسن رفاء و ابو عبد إله دجاجى بودند كه قرآن را با صوتى قرائت ميكردند كه مانند نداشت . و آن دو تن نزد اصيغر رفتند و براى او قرآن خواندند . از سر راه حجاج دور شد و ترك آنان كرد و به آن دو تن گفت : از هزار دينار بخاطر شما گذشتم
.