جمادى الاولى بود به او لقب « الراضى باللّه » دادند . سالاران و بزرگان و ساير مردم با او بيعت كردند . او دستور داد كه على بن عيسى و برادرش عبد الرحمن را احضار كرد و با مشورت و رأى آنها عمل نمود . خواست على بن عيسى را وزير خود نمايد او خوددارى كرد و گفت : من عاجز و ناتوان هستم ولى ابن مقله شايسته اين كار است . سيما هم بخليفه گفت : اين زمان تاب تحمل اخلاق على بن عيسى را ندارد و ابن مقله لايق وزارت است . او هم براى ابن مقله نامه امان نوشت و او را احضار كرد و وزارت را به او سپرد . چون او بمقام وزارت منصوب شد بهر كه نسبت به او بد كرده بود نيكى كرد و رفتارش بسيار نيك بود . گفت : من با خداى خود عهد كردم كه كينه نداشته باشم و به همه نيكى كنم . آنگاه قضات و شهود را نزد قاهر فرستاد كه گواهى بدهند او از خلافت خلع شده ولى او از استعفا خوددارى كرد به همين سبب شبانه چشم او را كور كردند . او كور شد و هيچ چيز نمىديد .
ابن مقله براى خصيبى ( وزير ) و عيسى متطبب امان فرستاد و نسبت به آن دو نيكى كرد . خصيبى را هم كار شايسته داد .
راضى باللّه براى شرطه ( شهربانى و پليس ) بدر خرشنى را برگزيد . ابن مقله هم ابو الفضل بن جعفر بن فرات بنيابت خود برگزيد كه به كارهاى موصل و ساير كارها رسيدگى كند . اين اماكن و شهرها را هم به او سپرد . قردى و بازبدى و ماردين و طور عبدين و دياربكر و جزيره و طريق فرات و مرزهاى جزاير و شام و سپاه شام و ديار مضر كه هر چه ميخواهد بكند و مخارج سپاه آن بلاد را تأمين نمايد و هر كه را براى نيابت و معاونت انتخاب كند مختار خواهد بود و بريد ( پست ) را هم به او واگذار كرد . محمد بن رائق را هم احضار كرد كه او را حاجب خليفه نمايد كه در آن زمان بر اهواز مسلط شده و فرزند ياقوت را از آن سامان اخراج كرده بود . در دست فرزند ياقوت از آن بلاد چيزى نمانده بود فقط شوش و جنديشاپور را داشت و ميخواست باصفهان بعنوان امير برود كه آن اتفاقات رخ داد ( اصفهان بدست مرداويج افتاد ) اين وقايع در آخر روزگار قاهر بود چون راضى بخلافت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 7
مساهمون: ابن الأثير
ص٧