عباسى فرمان ممالك خراسان را گرفت و فرستاد .
چون لشكر سبكتكين به محل « دينور » رسيد ديلميان كه ميان لشكرش بودند با او مخالفت و ستيز كردند و شبانه بر او هجوم بردند كه او را بكشند او سوار اسب « نوبه » شد و نجات يافت .
تركان هم به او پيوستند ديلميان ديدند قادر بر آنها نخواهند بود ناگزير نزد او رفتند و تضرع و فروتنى كردند و عذر خواستند او هم عذر آنها را پذيرفت .
ركن الدوله هم نسبت بمرزبان خدعه را به كار برد و او را اغفال نمود . به او نامه نوشت و تواضع كرد و او را بزرگ دانست و درخواست نمود كه صرف نظر كند به شرط اينكه زنجان و ابهر و قزوين را به او واگذار نمايد .
نمايندگان هم ميان طرفين رفت و آمد كردند تا آنكه مدد از عماد الدوله و معز الدوله رسيد . محمد بن عبد الرزاق هم حضور يافت و حسن بن فيرزان لشكرى بفرماندهى محمد بن ماكان به يارى او فرستاد .
چون سپاه او فزون گرديد عده از سالاران خود را كه متهم بخيانت بودند دستگير كرد و سوى قزوين لشكر كشيد .
مرزبان دانست كه از مقابله او عاجز مىباشد ولى از برگشتن هم ننگ داشت ناگزير جنگ را آغاز كرد سپاه مرزبان گريخت و خود او اسير شد و به محل سميرم فرستاده و حبس گرديد ركن الدوله بازگشت و محمد بن عبد الرزاق در نواحى آذربايجان مستقر گرديد ( داستان گرفتارى مرزبان و بازداشت او در قلعه سميرم بسيار شيرين و عجيب و شاهكار تاريخ محسوب مىشود كه در تاريخ تجارب الامم ابن مسكويه بتفصيل لذت بخش آمده ) .
اتباع مرزبان هم به پدر او محمد بن مسافر گرويدند ولى او بدرفتارى كرد و آنها خواستند او را بكشند نزد فرزندش وهسوذان رفت و فرزندش او را بازداشت و بر او سخت گرفت تا مرد . وهسوذان هم در كار خود درماند ناگزير ديسيم را خواست و كارگردان را به او سپرد و تقويت نمود و براى جنگ محمد بن عبد الرزاق فرستاد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٧