شد . هارون بن سيما هم خبر واقعه را بمحمد بن اسحاق بن كنداج نوشت و اطلاع داد اگر او حاضر نشود شهر موصل از اختيار وى خارج خواهد شد . ابن كنداج با سپاهى عظيم سوى موصل لشكر كشيد و مردم شهر از او ترسيدند بعضى را سوى بغداد گسيل داشتند كه امير و والى براى موصل درخواست و دست ابن كنداج را كوتاه كنند . در عرض راه از شهر حديثه گذشتند كه در آنجا محمد بن يحيى مجروح راهدار و نگهبان طريق بود كه از طرف معتضد برگزيده شده و در آن هنگام فرمان معتضد رسيد كه محمد مزبور امير و والى موصل باشد .
نمايندگان موصل او را تشويق كردند كه زودتر از ابن كنداج بشتابد و شهر را بگيرد و به او گفتند : اگر ابن كنداج بموصل برسد او قادر بر ايالت آن نخواهد بود .
محمد مجروح شتاب كرد و بموصل رسيد و ابن كنداج به شهر بلد رسيد و پشيمان شد كه چرا زودتر نرفت . بخمارويه نوشت و خبر داد كه شهر موصل از دست رفته .
خمارويه ابو عبد اللّه بن جصاص را با هدايا و تحف بسيار نزد معتضد فرستاد و چند مطلب درخواست كرد يكى از آنها ايالت موصل بود چنان كه پيش هم تحت امر او بوده زيرا اهالى موصل نسبت برجال و امراء خليفه بدبين ( و هواخواه خمارويه ) هستند ولى معتمد پاسخ نداد و اعتنا نكرد و مجروح ( نام خانواده او ) در موصل ( بعنوان والى ) ماند و پس از اندك مدتى معتضد او را بر كنار كرد و بجاى او على بن داود بن رهزاد كردى ( نام فارسى ) را نصب نمود شاعرى بنام عجينى در اين باره گفت :
ما رأى الناس لهذا الدهر * مذ كانوا شبيها
ذلت الموصل حتى * امر الاكراد فيها