مدت هفت ماه طرفين متحارب در قبال يك ديگر قرار گرفتند . اسحاق مىگفت : من بيعت او را ( مروان ) در گردن دارم و تا ندانم كه صاحب بيعت ( مروان ) مرده يا كشته شده دست از مقاومت و ستيز بر نمىدارم . ابو جعفر به او پيغام داد كه مروان كشته شده پاسخ داد تا يقين حاصل نكنم دست بر نمىدارم . چون يقين حاصل كرد صلح و امان را درخواست نمود به سفاح نوشتند ( كه او امان خواسته ) دستور داد كه به او امان بدهند . طرفين عهد نامه نوشتند . اسحاق هم نزد ابو جعفر رفت . بهترين ياران او هم در آنجا بودند . ( ياران اسحاق با ياران ابو جعفر معلوم نشده ) . كار مردم جزيره راست آمد و كشور شام هم انجام گرفت . ابو العباس هم برادرش ابو جعفر را بايالت جزيره و ارمنستان و آذربايجان منصوب نمود او در آنجا بود تا بخلافت رسيد .
گفته شده عبيد اللّه ( شايد عبد اللّه ) بن على باسحاق بن مسلم امان داده بود .
بيان قتل ابو سلمه خلال و سليمان بن كثير
پيش از اين نوشتيم كه رفتار ابو سلمه درباره ابو العباس سفاح و همراهان او از بنى هاشم چگونه بوده و چگونه وارد كوفه شدند و نسبت به او بد گمان شده و ابو العباس خشمگين شده بود و ابو العباس ( در آن هنگام ) در لشكرگاه خود در محل حمام اعين بود كه از آنجا به محل هاشميه ( جديد الاحداث بنام هاشميان كه نخستين پايتخت آنان بود ) منتقل شد و در كاخ امارت قرار گرفت و نسبت به او ( ابو سلمه ) خشمگين و بدگمان و بدبين بود . ابو مسلم را با نامه از خشم و بدگمانى خود آگاه كرد كه او چگونه تقلب كرده ( ميخواست خلافت را بآل على واگذار كند ) . ابو - مسلم به او نوشت اگر امير المؤمنين بر تقلب و خيانت او آگاه شده بهتر اين است كه او را بكشد . داود بن على بسفاح گفت : مكن و مكشى اى امير المؤمنين زيرا قتل او را ابو مسلم و خراسانيان بهانه خواهند كرد . خراسانيانى كه همراه تو هستند هم حال او را مىدانند ( به او معتقد هستند ) به او ( ابو مسلم ) بنويس كسانى بفرستد كه