نصر بدرون رفت و به آن جماعت ( نمايندگان ابو مسلم ) اطلاع داد كه منتظر عودت رسول خود از ابو مسلم مىباشد .
چون شب فرا رسيد از پشت حجره خود بيرون رفت . تميم فرزندش و حكم بن نميره و زن او مرزبانه همراه او بودند همه گريختند چون دير كرد لاهز و اتباع او بخانهاش اندر شدند و بر گريز او واقف گرديدند .
چون ابو مسلم بر گريز وى آگاه شد بلشكرگاه نصر رفت و سالاران و بزرگان و فرماندهان سپاه او را گرفت و بند كرد . ميان آنها سالم بن احوز رئيس شرطه بود . همچنين بخترى كه منشى او بود با دو فرزند ( نصر ) . و نيز يونس بن عبدويه و محمد بن قطن و مجاهد بن يحيى بن حضين و عده ديگر كه همه را باز بخير مقيد كرد . آنها در زندان او ماندند .
ابو مسلم و فرزند كرمانى ( هر دو با عده ) بطلب نصر كوشيدند و او را دنبال كردند . او زن خود را ( در عرض راه ) رها كرد و رفت تا بسرخس رسيد در آنجا عده سه هزار تن به او گرويدند .
چون ابو مسلم برگشت از نمايندگان خود كه نزد نصر رفته بودند پرسيد : چه شده بود كه نصر نگران شد و گريخت گفتند : نمىدانيم . پرسيد : آيا يكى از شما سخنى گفت ؟ پاسخ دادند : لاهز اين آيه را خواند :
« إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ »
. گفت : اين باعث فرار او شده . سپس گفت : اى لاهز تو در دين دغلى ( خيانت ) مىكنى ؟ دستور داد او را كشتند .
ابو مسلم با ابو طلحه مشورت كرد كه درباره گرفتاران و بنديان چه بايد كرد .
او گفت : شمشير تو جاى تازيانه و گور عوض زندان باشد . ( دستور امام ابراهيم در آغاز كار ابو مسلم ) . ابو مسلم آنها را كشت كه عده آنها بيست و چهار مرد بود .
اما نصر كه از سرخس بطوس رفت . در آنجا مدت پانزده روز توقف نمود و از آنجا بنيشابور رفت مدتى هم در آنجا زيست . فرزند كرمانى هم با ابو مسلم داخل شهر مرو شد . بمتابعت و پيروى او كمر بست و گرويد .
( يحيى بن حضين ) بضم حاء بى نقطه و فتح ضاد نقطه دار و آخر آن نون است .