تسليم كند حريش گفت من از او خبر ندارم . نصر او را ششصد تازيانه زد و سخت آزرد .
گفت : به خدا قسم اگر او زير قدم من باشد ( اصطلاح معروف عرب است و مقصود دسترس است ) هرگز من پاى خود را از او بر نميدارم ( او را تسليم نمىكنم ) قريش فرزند حريش چون كار را بدان گونه سخت ديد بنصر گفت : پدرم را مكش از او دست بردار تا من يحيى را به تو نشان دهم . او را نشان داد و نصر يحيى را گرفت و بوليد نوشت كه او در زندان من است ، وليد به او نوشت او را امان بده و آزاد كن همچنين اتباع او همه آزاد باشند . نصر او را آزاد كرد و دستور داد هر چه زودتر نزد وليد برود دو هزار درهم هم به او داد و او تا سرخس رفت و در آنجا اقامت گزيد . نصر بعبد الله بن قيس بن عباد نوشت كه او راه بيهق را گرفت و ترسيد كه يوسف بن عمر او را غافلگير كند و بكشد ( ترور كند ) ناگزير بنيشابور رفت كه در آنجا عمرو بن زراره بود . با يحيى عدهء هفتاد تن بودند . قافله تجار را در عرض راه ديد چهارپايان آنها را گرفتند او به صاحب مال گفت : من بهاى آنها را خواهم پرداخت عمرو بن زراره بنصر نوشت كه چنين كارى كرده است نصر نوشت و فرمان داد كه او با او نبرد كند . عمرو با عده ده هزار سپاهى بجنگ او رفت . جنگ واقع شد عمرو كشته شد و ده هزار مرد از هفتاد مرد شكست خورده و منهزم شدند . چهار پايان بسيار بدست آورد و از آنجا راه هرات را گرفت در هرات متعرض كسى نشد و از آنجا گذشت . نصر بن سيار سالم بن احوز را بدنبال او فرستاد . در جوزجان با او مقابله كرد . جنگى بسيار سخت رخ داد . تيرى جبههء يحيى را اصابت كرد . مردى از قبيلهء عنزه عيسى نام آن تير را رها كرد . اتباع يحيى همه تا آخرين شخص كشته شدند وليد بيوسف بن عمر در عراق نوشت كه بت اهل عراق را از دار پائين بيار و بسوزان مقصود او زيد بود . بعد از سوزانيدن خاكستر او را بباد بده و در رود بريز و نابود كن .
يوسف دستور داد او را سوزانيدند و كوبيدند و خاكستر او را در كشتى گذاشتند و در رود فرات ريختند . اما يحيى پس از قتل در جوزجان بدار كشيده شد . تن او بر دار ماند تا ابو مسلم ظهور كرد و سراسر خراسان را گرفت جسد را فرود آورد و بر او نماز خواند و به خاك سپرد و دستور داد كه براى او ماتم بگيرند و زارى و نوحه كنند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 178
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٨