و مانده است هر گاه محل زخم را لمس كنند او از شدت درد فرياد مىكشد . حجاج دستور داد كه او را با لمس و مس همان زخم شكنجه دهند . چون دست بجاى زخم زدند سخت فرياد كشيد در آن هنگام خواهرش دختر مهلب زن حجاج بود چون فرياد وى را شنيد خود فرياد كشيد و زارى كرد . حجاج او را طلاق داد . بعد از آزار آنها دست برداشت بتأديب آنها پرداخت و آنها بنجات خود از عذاب و زندان ميكوشيدند ، مروان برادر ديگر آنها در بصره بود به او پيغام دادند كه چند اسب براى فرار آنها آماده كند . اسبها را بميدان بفرستد و تظاهر كند كه قصد فروش آنها را دارد او هم بدستور آنها عمل نمود . برادر ديگر آنها حبيب در بصره دچار رنج و شكنجه بود ، يزيد براى نگهبانان طعام خوب و بسيار طبخ و آماده كرد و به آنها داد . شراب داد كه نوشيدند و مست شدند و سرگرم خوردن و نوشيدن بودند . يزيد لباس آشپز خود را پوشيد و از محبس بيرون رفت . علاوه بر تغيير لباس يك ريش بلند و سفيد براى خود ساخت و به صورت آويخت و خارج شد . يكى از نگهبانان او را به آن صورت و لباس ديد گفت : اين خراميدن يزيد بايد باشد ولى چون ريش سفيد او را ديد آن هم هنگام شب از تعقيب او خوددارى و بازگشت . مفضل نيز بيرون رفت و كسى متوجه او نگرديد بكنار رود رسيدند كه در آنجا كشتى آماده حمل آنها بود . يزيد و مفضل هر دو سوار كشتى شدند . عبد الملك نيز به آنها ملحق شد و هر سه برادر گريختند . آن شب را تا صبح مسافتى را طى كردند هنگام بامداد نگهبانان متوجه فرار آنان شدند و بحجاج خبر دادند . حجاج بيمناك شد و تصور كرد كه آنها بخراسان رفته در آنجا خواهند شوريد و كارها را تباه كنند براى قتيبه پيك فرستاد و دستور احتياط داد . چون يزيد به محل بطائح رسيد خيل باستقبال او رسيد . او و برادرانش سوار شدند و با خود رهنما از قبيلهء كلب بردند . از طريق سماوه راه شام را گرفتند . دو روز بعد بحجاج خبر دادند كه آنها راه شام را گرفتند . او بوليد بن عبد الملك ( خليفه وقت ) نوشت و خبر داد . يزيد رفت تا بفلسطين رسيد و بر وهيب بن عبد الرحمن ازدى وارد شد . او مردى كريم ( از قبيله خود يزيد بن مهلب ) بود . او نزد سليمان بن عبد الملك مقرب و محترم بود . وهيب نزد سليمان رفت و خبر ورود يزيد و برادرانش را داد و گفت : آنها
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 150
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٠