آمد . او كه بر نيت آنها آگاه شد بسيار خرسند و اميدوار گرديد و گفت : من خود تا چند روز ديگر آزاد خواهم شد .
مختار هم به فرزند عمر ( شوهر خواهرش ) پيغام داده بود كه من مظلوم و محبوس شدهام تو نزد عبد اللّه بن يزيد ( امير كوفه ) و ابراهيم بن محمد بن طلحه شفاعت كن .
ابن عمر به آن دو نوشت و آنها شفاعت او را قبول و مختار را از محبس آزاد و رها كردند ولى به او قسم دادند كه به آنها آسيب و زيان نرساند و بر آنها قيام و خروج نكند و اگر عهد خود را بشكند بايد هزار شتر در پيرامون كعبه قربان كند و تمام بندگان و كنيزان خود را آزاد نمايد . مختار بنزديكان و دوستان خود گفت : خدا آنها را بكشد ( امير و مستوفى ) چقدر احمق هستند كه تصور كردند من وفا خواهم كرد .
اما سوگند من كه من اگر به خدا قسم بخورم و كارى بهتر از قسم و قيد سوگند پيدا كنم حتماً سوگند را مىشكنم و خلاف قسم عمل مىكنم و اگر بتوانم كفاره قسم را خواهم داد . قيام من بر آنها از بقاء سوگند بهتر است . اما قربان كردن شترها و آزاد كردن بندگان كه آن براى من بسيار آسان خواهد بود من آرزو دارم كه كارم بسامان برسد و من مالك يك بنده نباشم . بعد از آن شيعيان به او گرويدند و همه متفق شدند كه او امير باشد و بامارت او راضى شدند . روز بروز بر عده اتباع او افزوده مىشد و او بر نيروى خود مىافزود تا آنكه ابن زبير عبد اللّه بن يزيد خطمى و ابراهيم بن محمد بن طلحه را عزل و عبد اللّه بن مطيع را بهر دو كار آنها نصب نمود . او ( امير جديد ) خواست بكوفه برسد بحير بن رستاز حميرى نزد او رفت و گفت : امشب مرو زيرا قمر در عقرب است . ( عبارت باصطلاح عرب ناطح كه كله زن يا شاخ زن باشد ) او گفت : ما جز شاخ زدن ( نطح ) چيز ديگرى نمىخواهيم او هم دچار ( نطح ) كله زدن شد . فتنه و بليت هم به او احاطه كرده بود و او بسيار شجاع بود . ابراهيم هم بمدينه رفت و خراج و عايدات را كاست و ربود و گفت : فتنه بود ( و من ماليات را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 66
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٦