يكى از غلامان ابن خازم بر او حمله كرد و زد ولى ضربت وى كارگر نبود . حريش بيكى از ياران خود گفت : شمشير من برنده و تيز نيست چوبى به من بده كه با آن نبرد كنم به او يك عصا داد او هم با همان عصا بر آن غلام حمله كرد زد و انداخت .
پس از آن بابن خازم گفت : تو از من چه ميخواهى ؟ من ترا با اين ملك آزاد گذاشتم و رفتم . گفت : تو باز بر مىگردى . گفت : هرگز بر نمىگردم . با او صلح كرد به شرط اينكه از خراسان برود و بر نگردد چهل هزار درهم هم به او داد ( ابن خازم بحريش ) و نيز تعهد كرد كه دين او را بپردازد و آنگاه در كاخ را براى ابن خازم گشود و او را راه داد و پذيرفت ، مدتى هم مذاكره و گفتگو كردند در آن اثنا پنبهء كه بر زخم ابن خازم بود ( از ضربت حريش در مبارزه ) افتاد حريش پنبه را برداشت و دوباره بر سر ابن خازم گذاشت . ابن خازم گفت : نوازش امروز تو بهتر از نواختن ديروز تو مىباشد . حريش گفت : من از تو و از خداوند معذرت ميخواهم به خدا قسم اگر بند ركاب من پاره نمىشد شمشير بمغز تو كارگر مىشد حريش در آن واقعه چنين گفت :
ازال عظم ذراعى عن مركبه * حمل الردينى فى الادلاج و السحر
حولين ما أغمضت عينى بمنزلته * الا و كفى وساد لى على حجر
بزى الحديد و سربالى اذا هجعت * عنى العيون جلال القارح الذكر
( از طبرى تصحيح شده ) يعنى استخوان دست من از شدت خستگى از مفصل جدا شده زيرا شبانه روز چه در آغاز شب و چه هنگام سحر نيزه را حمل مىكردم مدت دو سال بدين حال چشم نبستم و بر وساده نخوابيدم بالش من سنگ بود . رخت من آهن شلوار من هم آهن بود . اگر چشمها بسته و مردم بخواب فرو مىرفتند من روپوش اسب نجيب خود را بر خود مىكشيدم و روپوش خود مىكردم .
( بحير بن ورقاء ) بفتح باء يك نقطه و حاء بىنقطه مكسور و ( حريش ) با حاء و راء بىنقطه و شين نقطه دار .