نمود ( مقصود در تسليم كشته مىشويد ) . ابو لبابه گويد : پاى من لرزيد زيرا دانستم كه نسبت به خدا و پيغمبر خيانت كردم . نزد خود گفتم : به خدا هرگز در جائى كه من نسبت به خدا معصيت و خيانت كردهام اقامت نخواهم كرد . از آنجا يكسره سوى مسجد رفت و گفت : من از اينجا نخواهم رفت مگر اين كه خدا گناه مرا ببخشد . خداوند توبه او را قبول و پيغمبر او را آزاد فرمود . آنها تسليم امر پيغمبر شدند . اوس ( طايفه ) گفتند : اى پيغمبر اينها موالى ( هم پيمان وابسته ، تحت حمايت ) ما هستند . درباره آنها مانند رفتارى كه نسبت بموالى خزرج يعنى بنى قينقاع ( يهود ) كردى حكم كن كه شرح آن گذشت گفت . ( پيغمبر ) آيا راضى هستيد كه سعد بن معاذ ما بين من و آنها حكم كند ؟ گفتند : بلى . قوم او ( اوس ) نزد او ( سعد ) رفتند او را بر خر سوار كرده ( كه در جنگ خندق مجروح شده بود ) آوردند . آنگاه نزد پيغمبر ( باتفاق او رفته به او گفتند : اى ابا عمرو ( مقصود سعد ) نسبت بوابستگان خود نيكى فرما . اصرار هم كردند و بسيار گفتگو نمودند . او گفت : وقت آن رسيده كه سعد در راه خدا از هيچ گونه ملامت و عتاب نينديشد . بسيارى از آنها ( اوس ) دانستند كه او تصميم بر قتل آنها گرفته . چون سعد نزد پيغمبر قرار گرفت . پيغمبر فرمود برخيزيد و رئيس يا ( خواجه ) و بهترين فرد خود را فرود آريد ( از پشت خر ) . گفت : ( سعد ) بر شما عهد و ميثاق خداوند گرفته مىشود كه هر چه حكم كنم اجرا شود و اين حكم منحصر به من باشد . آنها گفتند : آرى آنگاه به آن سوى كه پيغمبر در آن جلوس فرموده بود نگاه كرد و ديده را ( از روى شرم و احترام ) براى تعظيم آن حضرت فرو بست و گفت : اين عهد بر آنهايى كه در اينجا هستند لازم و مسلم است . آنهايى كه در پيرامون نشسته بودند گفتند : بلى - خود پيغمبر هم فرمود . بلى گفت : ( سعد ) پس من حكم مىكنم كه جنگجويان كشته و زنان و كودكان برده و اموال هم تقسيم شود . پيغمبر فرمود تو دربارهء آنها به حكم خدا و پيغمبر حكم كردى . و اين حكم هفت بار ثبت و تأييد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 211
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١١