نرساندند .
در آن جنگ و ستيز سهمناك و خونين تا مدتى همه سخت پايدارى كردند .
ولى گروه اوس همين كه زخم شمشير و نيزه را دريافتند ، از ميدان رزم روى گرداندند و گريزان به سوى العريض شتافتند .
حضير كه فرماندهى ايشان را بر عهده داشت ، همين كه فرارشان را ديد ، بر جاى ايستاد و با سر نيزهء خود به پاى خويش كوفت و فرياد زد :
« من پاى خود را از كار انداختم همچنان كه شتر را پى مىبرند ، تا نتوانم از جاى خود بگريزم . به خدا سوگند كه بر نمى - گردم تا اين كه كشته شوم . اكنون ، اى مردم اوس ، اگر مىخواهيد مرا تسليم دشمن كنيد ، مختاريد . »
آنان كه اين سخنان شنيدند ، از فرار باز ايستادند و به سوى او برگشتند و دو جوان از بنى عبد الاشهل به نامهاى محمود و يزيد ، دو پسر خليفهء اشهلى ، مردانه شمشير زدند و از حضير دفاع كردند تا كشته شدند .
درين جنگ ناگهان تيرى كه معلوم نشد چه كسى انداخته بود ، به عمرو بن نعمان بياضى ، فرماندهء گروه خزرج خورد و او را كشت .
در اين هنگام عبد الله بن ابى بن سلول سوار بر اسب از نزديك بعاث مىگذشت و دربارهء جنگ كسب خبر مىكرد كه ناگهان ، همچنان كه قبلا پيش بينى كرده بود ، چشمش به كشته عمرو بن نعمان افتاد كه چهار مرد تن بيجانش را در عباى خود حمل مىكردند .
همين كه او را ديد گفت :
« بچش كه زيان بيدادگرى است ! »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 266
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦٦