تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
نرساندند . در آن جنگ و ستيز سهمناك و خونين تا مدتى همه سخت پايدارى كردند . ولى گروه اوس همين كه زخم شمشير و نيزه را دريافتند ، از ميدان رزم روى گرداندند و گريزان به سوى العريض شتافتند . حضير كه فرماندهى ايشان را بر عهده داشت ، همين كه فرارشان را ديد ، بر جاى ايستاد و با سر نيزهء خود به پاى خويش كوفت و فرياد زد : « من پاى خود را از كار انداختم همچنان كه شتر را پى مىبرند ، تا نتوانم از جاى خود بگريزم . به خدا سوگند كه بر نمى - گردم تا اين كه كشته شوم . اكنون ، اى مردم اوس ، اگر مىخواهيد مرا تسليم دشمن كنيد ، مختاريد . » آنان كه اين سخنان شنيدند ، از فرار باز ايستادند و به سوى او برگشتند و دو جوان از بنى عبد الاشهل به نام‌هاى محمود و يزيد ، دو پسر خليفهء اشهلى ، مردانه شمشير زدند و از حضير دفاع كردند تا كشته شدند . درين جنگ ناگهان تيرى كه معلوم نشد چه كسى انداخته بود ، به عمرو بن نعمان بياضى ، فرماندهء گروه خزرج خورد و او را كشت . در اين هنگام عبد الله بن ابى بن سلول سوار بر اسب از نزديك بعاث مىگذشت و دربارهء جنگ كسب خبر مىكرد كه ناگهان ، همچنان كه قبلا پيش بينى كرده بود ، چشمش به كشته عمرو بن نعمان افتاد كه چهار مرد تن بيجانش را در عباى خود حمل مىكردند . همين كه او را ديد گفت : « بچش كه زيان بيدادگرى است ! »