مىكند ولى اگر خدا بخواهد پاى بيگانه را به سوى خانهء خويش بگشايد ، ما را نسزد كه از آن جلوگيرى كنيم . »
حناطه كه اين سخن از عبد المطلب شنيد ، به دو گفت :
« همراه من بيا تا تو را پيش پادشاه ببرم . »
عبد المطلب همراه وى روان شد تا به لشكر گاه ابرهه رسيد و سراغ ذو نفر را گرفت كه با وى دوست بود .
او را به سوى زندانى كه ذو نفر بود ، راهنمائى كردند .
عبد المطلب از ذو نفر پرسيد :
« آيا مىتوانى ما را در اين بلائى كه به سرمان آمده يارى كنى و چارهاى بجوئى ؟ » ذو نفر پاسخ داد :
« مردى كه در چنگ پادشاهى گرفتار است و انتظار كشته شدن خود را مىكشد چه كمكى مىتواند به تو بكند ؟ ولى انيس كه پيلان را نگهدارى مىكند با من دوست است . تو را به او معرفى مىكنم و او را از بزرگى خاندان و بلندى پايهء تو آگاه مىسازم و از او مىخواهم كه از پادشاه اجازه بگيرد تا تو را به حضور خود بپذيرد و هر چه مىخواهى در آن جا بگويى . و او هم - اگر بتواند - از تو در پيش ابرهه شفاعت كند .
عبد المطلب گفت :
« همين كمك براى من كافى است . »
بنا بر اين ، ذو نفر در پى انيس فرستاد و او را فراخواند و عبد المطلب را به عنوان « بزرگ قبيلهء قريش » به وى معرفى نمود و چنان كه بايد و شايد دربارهء او سفارش كرد .
انيس پيش ابرهه رفت و پس از معرفى عبد المطلب ، گفت :
« اين مرد ، كه بزرگ قبيلهء قريش است ، اجازهء حضور
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 77
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٧