مردم خود خواهد جنگيد . »
ذو نواس كه چنين ديد ، كليدهائى ساخت و آنها را بار شتران كرد و پيش حبشيان رفت و گفت :
« اينها كليد خزانههاى دارائى يمن است . اينها را بگيريد و ديگر مردان و زنان و فرزندانشان را نكشيد . »
حبشيان پيشنهاد او را پذيرفتند و با او به صنعاء رفتند .
در آن جا ذو نواس به سردستهء ايشان گفت :
« ياران خود را بفرست تا گنجينهها را تحويل گيرند . »
او نيز كليدها را گرفت و به كسان خود داد و آنها را براى ضبط اموال به شهرهاى مختلف فرستاد . »
در همين هنگام ذو نواس به فرمانروايان شهرها نوشت :
« هر گاو سياهى كه پيش شما آمد ، او را بكشيد . »
بدين گونه ، هر دسته از حبشيان در شهرى كشته شدند و سرانجام جز گروهى اندك جان بدر نبردند .
نجاشى ، پادشاه حبشه ، همين كه اين خبر شنيد هفتاد هزار سرباز را همراه ارياط و ابرهة الاشرم به يمن گسيل داشت .
آنان شهرهاى يمن را گرفتند و چند سالى در آن جا به سر بردند تا هنگامى كه ابرههء اشرم با ارياط در افتاد .
گروهى از لشكريان حبشه به ارياط و گروهى به ابرهه پيوستند و چيزى نمانده بود كه ميان دو لشكر جنگى سخت درگيرد .
ولى ابرهه براى ارياط پيام فرستاد و به دو گفت :
« تو كار خوبى نمىكنى كه گروهى از سربازان حبشى را به جان گروهى ديگر مىاندازى كه بيهوده كشته شوند . اگر من و تو با هم دشمنى داريم بهتر است كه تن به تن نبرد كنيم ، هر كس كه بر ديگرى پيروزى يافت ، فرماندهى لشكر از آن او خواهد بود . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 45
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٥