خسرو پرويز و شيرويه هميشه به شهربراز نامه مىنوشتند و در كارهاى خود با او مشورت مىكردند . ولى بزرگان ايران هنگامى كه مىخواستند اردشير را بر تخت بنشانند با او مشورت نكردند و اين غفلت بهانهاى براى خردهگيرى به دست او داد .
او اين بهانه را وسيلهاى قرار داد تا خردسالى اردشير را غنيمت شمارد و از فرصت استفاده كند و دست به جنگ و خونريزى بگشايد و تاج و تخت سلطنت را بگيرد . [ ( 1 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] - فرخان شهروراز ( شهربراز ) ، سردار معروف خسرو پرويز كه در زمان قباد دوم ( شيرويه ) از فرمان او سرپيچى كرده ، كشورهاى مفتوحهء مصر و شام و قسمتى از آسياى صغير را به روم مسترد نداشته بود موقع را مناسب دانسته در صدد تصاحب تاج و تخت برآمد و براى اين كه هراكليوس را با خود يار كرده باشد ، در شهر هراكليه ( هرقليه ) ، در كنار درياى مرمره ، با او ملاقات كرد ، و قرارى با او بست كه به موجب آن مصر و شام و قسمتى از آسياى صغير را كه هنوز در تصرف داشت به روم مسترد دارد . بعلاوه مبلغى هم سالانه بپردازد .
هراكليوس به پسر شهروراز كه نيستاس نام داشت لقب پاتريكان داد و دختر او را كه نيكه نام داشت براى پسر خود ، تئودور ، به زنى گرفت .
و دختر نيستاس را كه نوهء شهروراز باشد به زنى كنستانتين ، وليعهد خويش ، در آورد .
شهروراز سپاه خود را به جانب تيسفون راند .
در اين شهر دو تن از بزرگان ، يكى نيوخسرو ، رئيس پاسداران پادشاهى و ديگر نامدار گشنسب ، سپاهبد نيمروز با او يار شدند .
شهروراز به شهر درآمده ، پادشاه خردسال را كه بيش از يك سال و نيم سلطنت نكرده بود ، بكشت و خود به شاهى نشست ( 629 م ) ( ايران در عهد باستان ، دكتر مشكور ، ص 466 )