خسرو پرويز همين كه از آن توطئه آگاهى يافت ، از خشم خود ، هرمز ، هراسان شد و به آذربايجان گريخت .
در آن جا گروهى از مرزبانان و سپهبدان ، كه بندو ، و بسطام ، دائىهاى خسرو پرويز نيز در ميانشان بودند ، پيرامون او گرد آمدند و هوادار او شدند .
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل :
به نيكوئى هر چه تمامتر . »
چون هرمز پسر پادشاه تركان را به مردانشاه سپرد و گفت : « بهرام را بگوى كاين را به تركستان باز فرستد به نيكوئى . » ، مردانشاه گفت :
« نخست اين غنيمتها كه با من است بستان . »
هرمز بفرمود تا همه را عرضه كردند و همه از ديدن آنها شاد شدند و آن گنجينه به نظر شاه بسيار آمد .
با او وزيران بودند . هرمز آنان را نگريست و گفت :
« ببينيد كه بهرام براى ما چه گنجينهء سرشارى فرستاده است . »
پادشاه را وزيرى بود ، مهتر از همهء وزيران ، نامش يزدانبخش . او را گفت :
« اى ملك اين بسيار و ليكن اين يك نواله است از سوى بهرام ، نگر تا سور چگونه بوده است كه يك نواله از آن چندين بوده است . »
چون يزدان بخش اين بگفت هرمز به بهرام خشم گرفت و كينهء او در دل وى افتاد و به وسيلهء مردانشاه يك حلقه زنجير و يك دوكدان پنبه براى چوبينه فرستاد و پيام داد كه :
« خيانت كردى و به سوى من آن فرستادى كه از تو بيش آمد و نعمت مرا ناسپاسى كردى . اين غل بر گردن نه عقوبت خيانت را ، و اين دوك و پنبه بقيه ذيل در صفحه بعد